85 همان شاه را با جوان تنگ بود * زمان تا زمان مايهاش مىفزود
چنان گشت گستاخ با شهريار * كه باشند باهم هميشه دو يار
يكى جبه فرمود كردن امير * گريبان دو اين يك سخن يادگير
چو خلوت بدى شاه درخواستى * به جبه بر خود بياراستى
به جعفر بگفتى كه پيش من آى * دلم پست شد بيش چندين مپاى
90 شدندى در آن جبه هردو به راز * برآورده سر از گريبان به ناز
يكى روز يحيى بر شاه شد * چو زآن جبه ناگاه آگاه شد
به روز آمد آن پير ديده پرآب * يكى رقعه بنبشت با درد و تاب
به نزديك هارون كه اى شهريار * اماننامهاى خواهم از نامدار
كه روزى كه تو خشم گيرى و كين * بر اين پور من جعفر نازنين
95 نريزى از اين پير بيچاره خون * بمانى مرا زنده اى ذوفنون
چو برخواند آن شاه بادينوداد * هم اندر زمانش اماننامه داد
ازآنپس كه يحيى زبون گشت و پير * كمان گشت بالاى مانند تير
فرستاد نزديك هارون پيام * مرا عفو كن تا شوم شادكام
نماندست در شمع بيننده نور * نبينم كسى را ز نزديك و دور
100 همان نشنود گوشم آواز كس * نظر كردم اى شاه از پيش و پس
مرا آن نيايد كه در كنج درد * نشينم شب و روز بىخواب و خورد
دعاى تو گويم به شام و سحر * نهم پيش دارنده بر خاك سر
ورا شاه فرخ اجازت نداد * چنين گفت كاى پير بادينوداد
تو فرزند را نايب خويش كن * يكى را بدين كار در پيش كن
105 تو بنشين و انديشه فردا مدار * كه خود فضل سازد شب و روز كار
چو يحيى سخنهاى هارون شنيد * ز فرمان آن شاه چار [ ه ] نديد
نيابت به فضل سرافراز داد * وزارت به دست پدر بازداد
به جعفر بدى بيش ميل رشيد * ورا زآن سبب شاه برمىكشيد
رشيد آن وزارت به جعفر سپرد * بدان شغل فرزانه را نام برد
110 دو سال آن سرافراز در كار بود * جوانبخت را شغل بسيار بود
ز بزم شهنشاه مىماند باز * دگربار هارون شه سرفراز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 388
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٣٨٨