35 به فرمان او مرد بر در نشست * ز خورشيد تابنده « 1 » برتر نشست
چو صبح درخشنده بركرد سر * بياورد شخصى يكى بدره زر
ورا داد گفتا كه اين زر بگير * مشو دور از اينجاى اى تيزوير « 2 »
ز درگاه اين خانه حالى « 3 » مگرد * همين جايگه كن شب و روز « 4 » خورد
بفرمود تيمار او داشتن * يكى را بر آن كار او داشتن
40 دومروز يك بدره آورد مرد * به دو داد ، برگشت چون باد و گرد
سيمروز و چارم همان زر ببرد * يكايك بر آن نامور برشمرد
بر آن در چو خورشيد گيتىفروز * همىبود آن مرد هشتاد روز
درم يافت هر صبحدم يك هزار * چو بر سر شد اين روزها بىشمار
درم چونكه هشتاد ره شد هزار * از آن پيش ره مرد بربست بار
45 درم برگرفت و سر اندركشيد * دگر در جهان روى او كس نديد
چو خالى شد از درگه آن خطير * ز احوال او بازپرسيد مير
بگفتند كان پير ديروز رفت * به اقبال تو شاد و پيروز رفت
چنين گفت دستور آزادمرد * كه آن پير بيچاره ناخوب كرد
مرا بود در دل كه تا زندهام * چنين در جهان شاد و تا زندهام
50 نگيرم از او اين درم باز من * رسانم به مرد سرافراز من
از اين جنس او را حكايت بسى است * كه آن داستانها بر هركسى است
شود گر نويسم حكايت دراز * ز پستى كجا ره برم بر « 5 » فراز
فلك با كريمان به دل دشمن است * بر عاقلان اين سخن روشن است
بيا تا دل از درد پركين كنيم * بدين دور پرجور نفرين كنيم
55 چو اقبال از آن قوم برتافت روى * بيفتاد آب سعادت ز جوى
شد از چشمهء بختيان ( ؟ ) آب كم * مبدل شد آن شادمانى به غم
فرو شد سر بخت فرخ به خاك * سيه گشت آن اختر تابناك
بپژمرد بر شاخ اقبال برگ * بزد كشتزار بقا [ را ] تگرگ
پسر داشت يحياى خالد چهار * از ايشان دلش همچو خرم بهار
هامش
( 1 ) پاينده
( 2 ) به مير دير
( 3 ) خالى
( 4 ) روز و شب جاى خورد
( 5 ) سر