به تنها ز هارون نيارست خواست * بدانست چون كارها گشت راست « 1 »
بخواهد نگون گشت سرو بلند * به بالا شود هركه گردد نژند « 2 »
به زير آيد آنكس كه بالا شود * بسا سفله كاو مير و الا شود
نماند به يك ساز روشن جهان * بسا آشكارا كه گردد نهان 165
دگر عيب آن بد ز چرخ كبود * كه مردى پژوهنده در رقه بود
در آن بوم تذكير گفتى مدام * پسنديده بودى بَرِ خاصوعام
شنيدم كه بد كنيتش « 3 » بو ربيع * در آن وعظ گفتن زبانى سريع
ز يحيى بيازرد ناگاه مرد * به نزديك هارون ورا قصد كرد
يكى رقعه بنوشت با داغ و درد * پراكنده چندين سخن ياد كرد 170
كه فردا چه گويى خدا را جواب * نترسى ز روز عقاب و ثواب
كه گيتى به دست سگان دادهاى * به ما بر در ظلم بگشادهاى
يقيندان كه برمك يكى گبر بود * به خون خوردن خلق چون ببر « 4 » بود
هر آنكس كز آن دودمان شد پديد * به اقبال تو سر به گردون كشيد
جهان را سپردى به يحياى پير * كه گبر است و زنديق آن كندوير « 5 » 175
. . . مىدهند آنكه از نسل اوست * تو آن دشمنان را گرفتى به دوست
يكى روز هارون بادينوداد * به يحيى چنين گفت كاى پاكزاد
چه گويى پى بو ربيع « 6 » اين زمان * بگو تا شود خاطرم شادمان
به دو گفت كان مرد بدبين « 7 » بود * منافق بدانديش و بىدين بود
هميشه بد خلق گويد پليد * زبانش بود بند بد را كليد 180
زبانش دراز است و او بىنماز * به پاى بدى مىشود سرفراز
برد مردمان را به افسون ز راه * به دو بازگردد هماكنون گناه
بر او بر دل شاه دانا بگشت * بساط مروت ز جان درنوشت
به گفتار يحياى آزادمرد * بفرمود گوينده را بند كرد
به زندان رقه ورا بازداشت * موكل تنى چند بر وى گماشت 185
هامش
( 1 ) تا گشت
( 2 ) هركه گردد بر نهند
( 3 ) گفتش
( 4 ) بر
( 5 ) از كند رير
( 6 ) چگوى بىتو ربع
( 7 ) كام زپرش