يكى زآن سران نامور فضل بود * كه چون او نبد « 1 » زير چرخ كبود 60
دوم جعفر آن نامبر زاد « 2 » مرد * كه چون او نيابى به هر كاركرد
سيم بد محمد جوانى كريم * كه چون خاك بودى برش زر و سيم
چهارم سرافراز موسى كه آب * نخوردى پدر بىرخ كامياب
بلى فضل و جعفر وزيران بدند * بر شاه از ناگزيران بدند
چو يحياى خالد چنان پير « 3 » شد * دو فرزند سرور جهانگير شد 65
به جاى « 4 » پدر فضل بودى وزير * گهى جعفر آن مرد دانشپذير
ازآنجمله جعفر بدى پيشتر * به نزديك هارون شه نامور
جوان را ز جان دوستتر « 5 » داشتى * دمى از خودش دور نگذاشتى
سرافراز را فضل همشيره بود * كه از روى « 6 » او چشم خور خيره بود
و ليكن نخوردى بَرِ شه شراب * نه ميلش بدى سوى بانگ رباب 70
بلى جعفر آن نامبردار مرد * شب و روز با كامران باده خورد
به خلوت مى ناب خوردى رشيد * بدين فضل از او دامن اندركشيد
چو او با زنان و كنيزان مدام * نشستى به عيش و طرب صبح و شام
بدى ساقى نامبرده كنيز * مغنى زنان جوان باتميز
هر آنكس كه با شاه خوردى شراب * بدى از پى اين به رنج و عذاب 75
نكردى كس از بيم ، سر بر فراز * نگه داشتى چشم آن سرفراز
سرافراز فضل گزين توبه كرد * پى آنكه عاقل بد آن شيرمرد
به هارون چنين گفت روزى به راز * سر مهتران فضل گردنفراز
كه من باده خوردن بدارم ز دست * كه گه در خماريم و گه نيمهمست
مرا كار عالم به گردن در است * هر آنكس كه مى مىخورد ابخر است 80
نخواهم دگر گشت من گرد مى * به امر تو اى شاه فرخندهپى
ورا زاين سخن شاه درخواستى * به جبه بر خود بياراستى
نخورد آنچه عقل ورا پست كرد * سرش را چنان بىخود و مست كرد
بلى جعفر نامور بد جوان * به جوى طرب آب گلشن روان
هامش
( 1 ) نبود
( 2 ) نامبرز
( 3 ) تير
( 4 ) بجان
( 5 ) در سر
( 6 ) راى