از اين موج درياى چون قيروقار * ببر كشتى جان خود بر كنار 10
از آن پيش كايد يكى تندباد * بر تو نه بيداد ماند نه داد
ندارد تو را نالهء زار سود * به گوش آيدت نعره كاين كار بود
تو از رفتگان عبرت و پند گير * بينديش از دور چرخ اثير « 1 »
كه زودت ز بالا به زير آورد * مقام تو در كام شير آورد
كنون قصهء آل برمك شنو * تو گفتار مردان زيرك شنو 15
چو هارون شد اندر زمانه امام * بر او كرد يحياى خالد سلام
از آن روز آن مرد را بركشيد * به دو داد دست وزارت رشيد
جهان را بدان نامبرده سپرد * به خود از همه سروران گوى برد
رشيدش هميشه پدر خواندى * بدان نامور گوهر افشاندى
به جعفر سپردى دل [ و ] جان خويش * ز ديدار او جست درمان خويش 20
جهان را به فضل سرافراز داد * زمين را به دست سران بازداد
سخن زآن سران پور عباد گفت * محمد كه با آفرين بود جفت
كه بودند آن مهربانان چهار * شتا و تموز و خزان و بهار
از آن هر يكى خصلتى داشتى * بدان سر سران گردن افراشتى
كسانى كه در علم جان دادهاند * ز جعفر بلاغت نشان دادهاند 25
گروهى كه درّ يقين سفتهاند * بلاغت ز فضل گزين گفتهاند
كسانى كه خون سران خوردهاند * شجاعت ز موسى بيان كردهاند
بزرگان كه راه كرم بستهاند * كرمهاى يحيى پذيرفتهاند
بگويم يكى نكته از جور مرد * كه جان بد روى « 2 » از چنان كاركرد
اگر دسترس باشدت سوى مال * كنى مال را بعد از اين پايمال 30
يكى روز يحيى شد اندر سراى * به دهليز در ديد مردى بهپاى
يكى رقعه در دست آن سرفراز * بداد آن به يحيى و گرديد باز
چو برخواند آن رقعه آواز داد * بدان ناتوان مرد ، آمد چو باد
به دو گفت بنشين همين جايگاه * مشو غايب از درگهم سال و ماه « 3 »
هامش
( 1 ) كبود
( 2 ) بد درى
( 3 ) ماه و سال