به بازى بدى ميل آن بىهمال * نكردى به چيزى دگر اشتغال
پدر حمل آن كرد بر كودكى * همىگفت هست اين غلام زكى
چو گردد بزرگ و شود سربلند * گرايد به تحصيل اين ارجمند 95
چو بالغ شد از لهو و بازى نگشت * پدر فرش مهرش ز دل درنوشت
امين خوردن باد [ ه ] آغاز كرد * در عيش بر خويشتن باز كرد
كنيزان زيبا بسى داشتى * شب و روز تخم امل « 1 » كاشتى
ز كار بزرگى همىكرد ياد * وز آن خرمن عمر بر باد داد
ز فضل و هنر دامن اندركشيد * دلآزرده مىشد ز كارش رشيد 100
بگفت اين سخن با زن خويشتن * كه دارم به دو بد ، تن « 2 » خويشتن
امامى و ميرى سپردم ورا * بدين كارها نام بردم ورا « 3 »
در او نيست آن ، كاو شود شهريار * كند باده [ را ] بر خرد اختيار
نبينم در او فرّهء ايزدى * نشانى در او نيست از بخردى
يقين دان كه مأمون از او بهتر است * به سال و به دانش ازاو مهتر است 105
كنم هر دو را باهم انباز من * كه باشند مهتر به هر انجمن
زبيده ، تو دانى بدان شاه گفت * كه فرزانه و با خرد بود جفت
بشد هر دو را زود انباز كرد * در ناز بر رويشان باز كرد
بر اين كار بنبشت فرمان امير * گواهى نبشتند برنا و پير
خراسان و مازندران و عراق * به مأمون سپرد از سر اتفاق 110
وليعهد امين بود بعد از پدر * پس آنگاه مأمون ، سپهر هنر
امين را چنين گفت شاه جهان * كه پيدا كنم با تو راز نهان
پس از من در شهر بغداد باش * ز بند غم و غصه آزاد باش
پس از من بود جاى مأمون به مرو * نشيند چو گلبرگ در زير سرو
پس از هردو ميرى به قاسم سپرد * ورا نيز در انجمن نام برد 115
به حج رفت هارون سر سال نو * گرفت از سر خسروى فال نو
امين را سرافراز با خود ببرد * بلى ميرحاجى به مأمون سپرد
هامش
( 1 ) عمل
( 2 ) بدزن
( 3 ) و