نشد خون كس در ميان ريخته * نه يك تن ز دار اندر آويخته
20 چو يحيى بيامد به بغداد شاد * جهاندار هارون بادينوداد
ورا بيشاز اندازه نيكى نمود * زمان تا زمان پايگاهش فزود
ورا كرد نزديك و بنواختش « 1 » * بر خود فزون جايگه ساختش « 2 »
چنان چند ماهش همىداشت خوش * شدى پيش او دست كرده به كش
ورا شاه گيتى نكو داشتى * ز ديگر كسانش برافراشتى
25 همىداشت از اينسان ورا پنج ماه * به نزديك يحيى برفتى سپاه
چنين تا شد ايمن سرافراز مرد * خليفه در آن كار انديشه كرد
ز ناگه يكى جمله آورد ياد * يكى نامه بنبشت « 3 » مانند باد
ز پيش شه ديلمان نزد مير * سرافراز يحياى دانشپذير
كه برخيز از آنجاى و نزد من آى * بياراى گيتى به روى [ و ] به راى
30 امامت به تو مىرسد در « 4 » جهان * به گل چون شود مهر تابان نهان
بفرمود هارون كه از ديلمان * بيامد يكى تن به دل شادمان
ورا داد آن نامهء دلپذير * كه اين را ببر نزد يحيى چو تير
بياورد آن نامه ديلمنژاد * به درگاه يحيى به كردار باد
چو آمد بر مرد يزدانپرست * همىخواست آ [ ن ] نامه ، دادش به دست
35 ز خاصان هارون يكى نامدار * به نزديك يحيى بد آن روزگار
بيازيد آن نامه بستد ز مرد * وز آنجا برون شد چو باد و چو گرد
بياورد نامه به هارون سپرد * وز آن جايگه آب يحيى ببرد
به افسون آنان گراييد مرد « 5 » * به زندان در از وى برآورد گرد
بكشت آنچنان نازنين را به دهر * چنين بودش از دهر بدپيشه بهر
40 جهان را چنين است آيين و ساز * ستاند همه دادهء خويش باز
در اين سال هارون شه بىنظير * به جعفر كه بد « 6 » پور يحيى خطير
بفرمود تا شد به مصر از فراز * ببريد آن راه دور و دراز
هامش
( 1 ) نواختن
( 2 ) بابگه ساختن
( 3 ) نبشت
( 4 ) از
( 5 ) بافسون جوان درآيند مرد
( 6 ) بود