وزارت به يحيى خالد سپرد * بدان شغل نازك ورا نام برد 5
همان روز مأمون ز مادر بزاد * كه هارون قدم در خلافت نهاد
سرافراز هارون شه شيرگير * شنيدم كه بد خورده با فضل شير
جهاندار هارون بادينوداد * يكى روز بر جسر مىرفت شاد
به يحيى « 1 » چنين گفت كاى كامكار * يكى داستان گويمت گوش دار
يك انگشترى داشتم پيش از اين * ز ياقوت رمانى او را نگين 10
به من مهدى بىقرين داده بود * شه چين به نزدش فرستاده بود
ورا بود قيمت فزون صد هزار * همىداشتم از پدر يادگار
يكى روز نزد برادر شدم * ز كردار و كارش بر آذر « 2 » شدم
در انگشت من بود انگشترى * فروزنده چون بر فلك « 3 » مشترى
نگينش سرافراز هادى بديد * يكى باد سرد از جگر بركشيد 15
حسد برد بر من به انگشترى * كه هادى شد اين لعل را مشترى
چو من رفتم از پيش هادى برون * فرستاد مردى پىام ذوفنون
بر اين جسر بودم كه آمد برم * ز گفتار او گشت خيره سرم
سخن گفت با من ز انگشترى * نگين را شد از جان و دل مشترى
دل از مهربانى بپرداختم * ز انگشت در دجله انداختم 20
بفرما به غواصى اى كامياب * كه تا ساعتى اندر آيد به آب
مگر آن نگين را به دست آورد * در آب روان چو نشست آورد
باستاد دستور با لشكرش * بفرمود تا شد شناور برش
هماندم شناور فرو شد به آب * برآمد ز آب اندرون كامياب
برآورد از آن آب انگشترى * تو گويى كه بد بر فلك مشترى 25
به دست وزير پسنديده داد * بياورد نزديك هارون نهاد
گرفت آن پسنديده هارون به فال * به غواص بخشيد تشريف و مال
ز مادر امين هم در اين سال زاد * رشيد از پسر گشت خندان و شاد
ز مأمون پس از هشت مه زاد امين * بر [ او ] كرد چرخ بلند آفرين
هامش
( 1 ) نستجى
( 2 ) بر او در
( 3 ) فلك چون