ز گيتى همه كام جستند و نام * وز آن نام نيكو بديدند كام
نماندند و نامى از ايشان نماند * بدانديش ايشان بر ايشان نماند 55
خروج يحيى بن عبد اللّه الحسينى « 1 »
چو [ بر ] صد بيفزود هفتاد و شش * يكى نامور دست كرده به كش
برون آمد از حد مازندران * به پيرامن « 2 » او سپاهى گران
ز نسل على بود يحيى به نام * حسن بوده [ است ] جد [ آن ] خويشكام
به گرگان و مازندران شاه شد * ورا دولت و بخت همراه شد
چو آگاه شد زآن حكايت رشيد * بفرمود تا فضل لشكر كشيد 5
ز بغداد با لشكرى بنكرى ( ؟ ) * بيامد چو سرو خرامان به رى
فرستاد نزديك يحيى پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام
مكن با پسر عم خود كارزار * سوى صلح روى آر فرخندهكار « 3 »
بيابى از او هرچه بايد ، بجوى * يكى آب شادى روان كن به جوى
سرافراز يحيى از آن نرم شد * به كار اندرون نامور گرم شد 10
از آن نامور نامهء عهد خواست * به فرمان و زنهار شد شغل راست
بريدى فرستاد پيش رشيد * بشد نامهبر ، رايتى بركشيد
رشيد اندرآن عهدنامه نبشت * گل و مشك با ورد « 4 » درهم سرشت « 5 »
ز عباسيان كرد بىمر گواه * بر آن خط و پيمان و آن رسم و راه
بر يحيى آورد خط نامهبر * هماى سعادت برآورد پر 15
بيامد بر فضل يحيى به شب * بماندند آن نامداران عجب
به بغداد بردش سپيد [ ه ] ز رى * به نزديك هارون فرخندهپى
از آن شاد شد شهريار جهان * كه فتحى برآمد چنان ناگهان
هامش
( 1 ) در سنه سته و سعين و مائه يحيى بن عبد اللّه ابن حسن رضى اللّه عنهم در ميان ديالمه خروج كرد ، حبيب السير ، ج 2 ، ص 229 ؛ تاريخ طبرى ، 12 / 5240 .
( 2 ) پيرامنى
( 3 ) به صلح اى اى فرخندهكار
( 4 ) و ناورد
( 5 ) سرمست