30 زبيده بود مادر آن « 1 » پسر * كه چون او زنى برنياورد سر
بد او دخت . . . كه منصور بود * دل مهربان « 2 » از بدى دور بود
بد او دختر عم هارون يقين * همان مادر نامبرده امين
چو هارون ز مه گوى شاهى ببرد * همه مملكت را به يحيى سپرد
به دو داد انگشترى شهريار * ورا كرد از همگنان اختيار
35 دگرباره شد خيزران سرفراز * به رويش در خرمى گشت باز
سحرگاه رفتى به نزدش وزير * به فرمان او كار كردى خطير
در اين سال هارون روان شد به روم * غزا « 3 » كرد خرم در آن مرزوبوم
وز آنجا به حج رفت مانند باد * بسى خلق را كرد خندان و شاد
چو از حج سر [ افر ] از دين بازگشت * ز كارش زمانه پرآواز گشت
40 به حج رفت سال « 4 » دوم خيزران * بسى سيم و زر خرج كرد « 5 » اندرآن
چو بازآمد از حج نشانى ( ؟ ) قرين * بر او كرد هركس كه بود آفرين
در اين سال آن نازديده بمرد * رشيد دلاور به خاكش سپرد
از آن يحيى « 8 » نامور ديد كام * ورا گشت صافى زمانه تمام
جهاندار هارون بادينوداد * خراسان به فضل سرافراز داد
45 سرافراز عباس را دور كرد * كه فرزند منصور بد شيرمرد
عراق و خراسان ورا رام شد * دل فضل با كام و آرام شد
دماوند و گرگان و مازندران * به فرمان او شد كران تا كران
ورا داد ناران و اربايگان * بر آن گشت ارمن « 6 » همه رايگان
كريم جهان بود فضل گزين * بر اسب كرم كرد فرزانه زين
50 به داد و دهش گيتى آباد كرد * دل زيردستان خود شاد كرد
سرافراز يحيى كه بد باب او * به جوى جهان شد روان آب او
جوانبخت يحيى و فضل همام * ببردند گوى « 7 » از بزرگان به نام
شب و روز كار جهان ساختند * به كار دگر خود نپرداختند
هامش
( 1 ) مادران را
( 2 ) شهربان
( 3 ) غذا
( 4 ) سالى
( 5 ) كست
( 8 ) يحيى ، گاه بختى آمده است .
( 6 ) از من
( 7 ) گرى