كه باشد ز تو نادر « 1 » اندازتر * چو بشنيد هادى ، برآورد سر 135
به چرخ اندرون راند تير خدنگ * كه شب روزها كرده با « 2 » تير جنگ
بزد بر سر سينهء مرد [ پير ] « 3 » * ز پشتش برون رفت پيكان تير
نگون اندرآمد ز بالا به زير * پشيمان شد از كردهء خويش ، مير
همى « 4 » شد پريشان كه او مرده بود * سپهرش به راه عدم برده بود
برآمد ز تن جان از آن بىگناه * جهان گشت بر چشم هادى سياه 140
به دندان بخاييد سردار دست * به سر بر همىزد از آن كار دست
بفرمود كاو را بشستند پاك * سپردند آن بىگنه را به خاك
كسان « 5 » ورا خواند و خشنود كرد * به سيم و زر و جامه آن شيرمرد
پراندوه بنشست هادى به درد * شده روى از اين تير ، پژمرده ، زرد
نشسته هنوز آن سرافراز شاه * بر آن تخت فرخنده و پيشگاه 145
ز ناگاه سرور بخاريد پاى * به ناخن ، نظر كن به حكم خداى
ز خاريدن پشت پا ، گشت پست * بفرمود تا بندهاى رفت بست
به ناخن بخاريد پايش بسى * در اين بنده را يار شد هركسى
ورم كرد پايش چو خيك بزرگ * سراسيمه شد شهريار سترگ
به يك روز افگار شد پاى مرد * بناليد از آن درد و فرياد كرد 150
نشد ساكن آن خارش از پاى مير * به گردون گردان شد از وى نفير
ز خارش به پايش درافتاد بوى * بگنديد پاى شه نامجوى
دماغ سران گشت از آن بوى خشك * گشادند آنجاى صد نافه مشك
بر آتش نهادند عود و عبير * بخارش برآمد به چرخ اثير
از آن بوى ناخوش نشد هيچ كم * بيفزود اندر دل شاه غم 155
بر آتش نهادند عود و سپند * نمىگشت كم ذرهاى بوى گند
يكى گفت و شرم از دو ديده برفت * كه دود دل پير زودت گرفت
دو شب آنچنان بود جفت محن * سيم روز جانش برآمد ز تن
مكن قصد كس تا نميرى به درد * به گرد بدى تا توانى مگرد
هامش
( 1 ) قادر
( 2 ) كردار
( 3 ) ببر
( 4 ) كمى
( 5 ) كسانى