110 يكى صفهدار از رصدخانه « 1 » بود * بر آنجاى تختش نهادند زود
بر آن تخت شد خسرو تاجدار * اگر عاقلى اين سخن گوشدار
يكى شاه بو دست هادى ، كريم * كم از خاك بودى برش زر و سيم
بلى نامور نيك خودراى بود * به هر كار طبعش نه برجاى بود
ندادى ، و آنگه كه دادى درم * نبودى ز صد بدره دينار كم
115 چو آتش بدى تيز شاه جوان * گهى نرم گشتى چو آب روان
چو روز بهاران بدى خاطرش * نبودى به يكسان دل شاطرش
چو تيره بدى ، باز روشن شدى * زمانه ز رويش چو گلشن شدى
چو در تاب رفتى ، برفتى ز دست * مگر بود ديوانهء نيممست
چو آتش ز گرمى برافروختى * هر آنچ آمدى پيش او سوختى
120 نبوديش از خلق آزرم و شرم * در آندم كه بودى جفاكار گرم
و ليكن پشيمان شدى زود از آن * چنين آفريدند او را عيان
نماندى سرافراز بر يك قرار * جوانيش را خوى بد بود يار
سرانجام شد در سر خوى بد * بزد تيشه ناگاه بر پاى خود
به سامره زاد آن جوانمرد گرد * بلى در ده عيسىآباد مرد
125 در آن عيسىآباد موسى دلير * بر آن صفحه بد برنشسته چو شير
به دستش كمان بود و يك چوبه تير * [ نگه ] كن سوى چرخ اى دلپذير
ببين بازى او و انديشه كن * نكوكارى اى كامران پيشه كن
ببين رنگ و بازيچهء روزگار * كه آرد ز پرده برون وقت كار
بيامد يكى مرد فراش زود * به بالا شد آندم به كردار دود « 2 »
130 يكى پرده از در فروهشت پير « 3 » * نه آگاه از كيد كيوان و تير
چو شد بر سر نردبان بلند * بديدش چنان هادى ديوبند
حريفان خود را چنين گفت مير * كه دارم كمانى و يك چوبه تير
بيندازم اين تير بر مرد پير « 4 » * كه تا چون شود بر تنش جاىگير
يكى گفت نبود ز خسرو شگفت * تواند به الماس ، پولاد سفت
هامش
( 1 ) صدخانه
( 2 ) بكودا
( 3 ) تير
( 4 ) تير