شبى آن سرافراز را پيش خواند * از « 1 » آن بند و نزديك خويشش نشاند 85
به دو گفت هادى كه اى نامدار * ز آزار تو بر دلم هست بار
تو گفتى كه هارون ز فرمان من * برون برد سر اندراين انجمن
به دو گفت آرى ، كه من كردهام * براى شما اين سخن كردهام
امانم دهد شاه ، پس بشنود * به گفتار من بىگمان بگذرد
امان داد هادى بدان مرد كار * چنين گفت يحيى كه اى شهريار 90
سپاه تو زآنسان گمان مىبرند * چو پيش و پس كار مىبنگرند
كه هرك « 2 » او بيايد ز عهدش « 3 » برون * ورا زود بينند در خاك و خون
به دوزخ رود هركه پيمان شكست * نبايد به پيمان « 4 » به كس داد دست
چو دادى نبايد از آن سر كشيد * كه بايد بسى زهر محنت چشيد
اگر تو كنون خلع هارون كنى * تو ترس از دل خلق بيرون كنى 95
بباشند اين نامداران دلير * شوند از تو هر گه كه خواهند سير
دوم آنكه خوردست . . . هنوز * نرفتست تا ماه . . . هنوز
تو را باد عمر اى دلاور دراز * سرافراز اندر نشيب و فراز
چو بالغ نباشد امين همام * نشايد ورا خواند مير و امام
ز هارون مگردان تو اين عهد هيچ * ز پيمان ما خسروا سر مپيچ 100
بمان تا شود سرونازان بلند * دل اندر سراى مجازى مبند
چو او گشت بالغ منم چار [ ه ] ساز * به زير آورم ماه را از فراز
كنم آنچنان اى شه كامكار * كه هارون بيايد به صد كاروبار
سپارد امامى [ و ] شاهى به دو * دهد برج مه تا به ماهى به دو
بر او نامور آفرين كرد ياد * ز بندش برون برد و تشريف داد 105
ز بغداد هادى برون برد رخت * سوى عيسىآباد شد نيكبخت
ز اعمال موصل بدان جايگاه * بزد اندرآن بوموبر بارگاه
پى خويش آنجا سرايى بساخت * سرش را به تاج فلك برفراخت
چو قصر شه نامور شد تمام * در آن قصر شد خسرو خويشكام
هامش
( 1 ) در
( 2 ) كه
( 3 ) شيب
( 4 ) يتمان