60 برآمد ز تن جان آن بىزبان * فرو ماند از آن كار بد هر زمان « 1 »
به هادى فرستاد مادر پيام * كه تيغ جفا برمكش از نيام
كسى كاو تو را داد ناپخته شير * به زهر هلاهل ازاو جان مگير
بترس از خدا اى ستمكار مرد * به كين درمياور ز بيچاره گرد
چنين گفت هادى به مردان خويش * كه دارم دل از مادر خويش ريش
65 كه از پيش اين خلق رسوا شدست * بدادم كنون مهر او را ز دست
زنان را سوى مهترى راه نيست * ميان سران زآن بتر شاه نيست
كه تمكين دهد مر زن خويش را * بههم برزند برزن خويش را
بر آن خيزران رفت و سوگند خورد * كه هرگز نبيند رخ زادمرد
نگويد سخن پيش هادى دگر * خورد يا زيد خسته [ و ] خونجگر
70 پسر داشت هادى يكى بىهمال * و ليكن نبودش فزون پنج سال
كنم گفت او را وليعهد خويش * به كار آورم در زمان جهد خويش
فرستاد هادى به هارون پيام * كه خود را مخوان در زمانه امام
ز كار اندرون خويش را خلع كن * ز من بشنو اى نامبرده سخن
برون بر از اين كار خود را برآى * اگر نى درآيد سرت زير پاى
75 بترسيد هارون ز گفتار مرد * همىخواست خود را عيان خلع كرد
به دو گفت يحيى كه انديشه كن * به كار اندرون صابرى پيشه كن
امان خواه ازاين مرد انده مدار * ببين تا چگونه شود « 2 » روزگار
امان خواست يك ماه ، دادش زمان * ورا گفت يحيى به دل شادمان
كه بيرون شو اكنون بهسوى شكار * در اين شهر منشين دگر آشكار
80 مباش ايمن از وى كه خونريز گشت * چو مويى بهكار اندرون تيز گشت
تو را اندراين شهر بودن خطاست * برون رفت هارون همان روز راست
به هادى بگفتند كان كامكار * به فرمان يحيى كند جمله كار
ز خلعش برآنيم ، كاو بازداشت * به دل در همه تخم كين تو كاشت
به يحيى رسانيد هادى گزند * به حبسش فرستاد ، بر پاى بند
هامش
( 1 ) مو زبان
( 2 ) شود چگونه