فرستاد نزديك مادر پيام * كه تيغ خلافت بكن در نيام
تو را با بزرگى و شاهى چه كار * پس پرده بنشين ، زنى ، هوشدار
چنين شغلها كار مردان بود * بَرِ زن يكى چرخ گردان بود
تو در كار من هيچ كارى مدار * به دل بر از اين كار بارى مدار
15 همه مردم از درگهش گشت دور * بدانسان كه بگسسته « 1 » از سايه ، نور
از اين خيزران بر درون دام داشت * كنيزى بدش خالصه نام داشت
شدى گر گهى « 2 » پيش هادى كنيز * به كارى ندادى ورا هيچ چيز
يكى روز دانا زن نامدار * فرستاد او را به هادى دوبار
به كارى و برنامد آن كار از اوى * ندادش سرافراز ديل ( ؟ ) ز روى
20 بشد خويشتن خيزران پيش پور * دلش بود از كار او ناصبور
به دو حاجتى داشت مادر ، بخواست * نكرد آن پسر كار فرزانه راست
چو كردندى آن نيكزن را سلام * اگر خواجهء مه بدى ، گر غلام
پس آنگه شدندى به درگاه شاه * نگه داشتندى چنان رسم و راه
چو هادى به جاى پدر شد امام * همانطور « 3 » مىكرد با خلق مام
25 به دو خيزران گفت كاى جان مام * بكن [ آخر ] اين كار ما را تمام
مكن پيش مردم مرا شرمسار * ازاينپس اگر خواهمت برميار
ورا گفت هادى كه بنشين بهجاى * تو كدبانويى كن ، مشو كدخداى
تو را با بزرگى و شاهى چه كار * تو تخمى كه هرگز نرويد مكار
به تو رشتن پنبه فرمودهاند * تو را اين در ملك نگشودهاند
30 اگر بار ديگر يكى انجمن * بيايد برت بند يا بى ز من
تو حاجب نشانى به در بر چرا * ز بار بزرگى خورى بر چرا
برو رشته و دوك در پيش گير * وگرنى خورى بر دل از چرخ تير
برون رفت مادر دو « 4 » ديده پرآب * بر آتش دل نازديده كباب
سرافراز هادى مهان را بخواند * ز آنان « 5 » يكى را بر خود نشاند
35 چنين گفت كاى نامداران من * بپرسم شما را در اين انجمن
هامش
( 1 ) به نوشته
( 2 ) بعد اگهى
( 3 ) شو
( 4 ) ز
( 5 ) با يك