بنه تا برآيد به چشم تو خواب * شوى در زمان خرم و كامياب
دگر درد دندان نباشد تو را * بجز لعل خندان نباشد تو را 55
از او استد آن داروى دردناك * وز آن زهر شد نامور زير خاك
سحرگه بماليد اندر دهان * چنان داروى زهر خورده نهان
چو شد بر دماغش ز دارو بخار * به تن بر ورا پرنيان گشت خار « 1 »
روانش به زارى برآمد ز بر * بر او شد . . .
از آن شهر شماخ شد ناپديد * دگر زآن سران روى او كس نديد 60
بيامد به بغداد بعد از سه سال * نبد مانده هادى شه بىهمال « 2 »
عدو را بكشت آن دلاور نزيست * چه بايد پى اين جهان خون گريست
كه خواهد ز تو بازماندن به جاى * دلت را منه بر سپنجىسراى
كنون قصهء مرگ هادى شنو * سحرگه ز گردون منادى شنو
كه مىگويدت كار رفتن بساز * بدين يك دو روزه بزرگى مناز 65
خبر مرگ موسى الهادى كه چون بود . . .
سرافراز هادى در آن روزگار * كه مىخواست رفتن سوى كردگار
درون دل او دگرگونه گشت * بساط مروت ز جان درنوشت
بدى كرد با مادر خويشتن * كه بد خيزران نام آن نيكزن
به ايام مهدى گرامى بدى * به نزد سران نيكنامى بدى
شدى حاجت او ز مهدى روا * بدى درد او را دلاور دوا 5
هر آن آرزويى كه درخواستى * به دادن دلش را بياراستى
كسان را به زندان ببردى برون * به نيكى شدى شاه را رهنمون
روان بود آب مرادش به جوى * زنى بود پردانش و رزمجوى
سحرگاه رفتى به نزدش وزير * به فرمان او خط نوشتى دبير « 3 »
دل هادى از كار او تنگ شد * به زردى رخش همچو نارنگ شد 10
هامش
( 1 ) بتن به دو ابرينان كشت خار
( 2 ) سفر بىهمال
( 3 ) ز سر