ز نسل على بود آن نامد [ ار ] * . . .
بر آن بوموبر دعوت آغاز كرد * ز بيت خلافت درى باز كرد 5
ببرد او بسى مردمان را ز راه * بر او جمع شد بىكرانه سپاه
به ايام موسم دو مهتر . . . * . . .
در آن بوم و برزن برآورد دست * بسى سركش از خيل هادى ببست
از آن كار چون شد به هادى « 1 » خبر * فرستاد ميرى چو مرغى بپر
سپه داد آن مرد را شد . . . * . . . 10
به مكه سه روز و دو شب حرب كرد * به آخر برآورد از آن خيل گرد
حسين سرافراز يل را بكشت * در آندم كه شد . . .
سرش را بريده به بغداد . . . * . . .
بياورد نزديك هادى نهاد * بفرمود آن شاه بادينوداد
كه آن سر ز دارى درآويختند * بر او شيعيان خون دل ريختند 15
اسيران كه بردند با او . . . * . . .
بكشتندشان در بلا و عذاب * فكندند از پاى يكسر در آب
حسين على را يكى پور بود * كه در چشم اقبال او نور بود
بدان نامبردار . . . * . . .
به شام اندرون شد ز درياكنار * برون جمله سوز و درون جمله نار 20
به كشتى ز دريا سوى گنجه شد * چو شيران دلاور به سرپنجه شد
در آن بوم از حال خود بازگفت * برون كرد بر جمله راز نهفت « 2 »
كه من پور فرزند پيغامبرم * بهسوى شما بخت بد رهبرم
امامت مرا مىرسد در جهان * ز بيم بدانديش گشتم نهان
ز دل مهر مسكن بپرداختم * تن خود به دريا درانداختم 25
مرا درپذيريد اى مهتران * كه هستم من از نسل پيغامبران
بر آن مهربان خلق را دل بسوخت * درون دل مؤمنان برفروخت
بزرگان به ادريس « 3 » دادند دل * به ديدار او برگشادند دل
هامش
( 1 ) جون بهارى
( 2 ) نهان
( 3 ) در ايام خلافت هادى ، ادريس بن عبد اللّه طالبى كه از نبرد فرخ جان . . . ، تاريخ طبرى ، ترجمهء پاينده ، ج 12 ، ص 5182 .