به نافع چنين گفت كاى نيكيار * ز من باش بدرود و به روزگار
كه من مىروم سوى دشمن به جنگ * جهان را كنم بر بدانديش تنگ
. . . كوشش ورزم باز * كه تا زنده باشم من اى سرفراز 25
چو بشنيد نافع بناليد زار * گرفت آن جوانمرد را در كنار
بماندند آن هر دو لشگر شگفت * همى اين بدان آن بدين باز گفت
. . . رفت مهلب چو شير * يكى بانگ زد بر سواران دلير
چنين گفت با مردم اندر نبرد * كه ما را خداوند بيدار كرد
درآييد اى بدسگالان ز خواب * بترسيد از دوزخ و [ از ] عذاب 30
. . . به كردار برق * در آهن ز سر تا به پا بود غرق
به نام آن سرافراز حسان شير * ز پشت خزيمه سوار دلير
بزد تازيانه بر اسب و بتاخت * كه با مهلبش نيز بودى شناخت
. . . گفت آن بىادب * كه اى ننگ بر سروران عرب
شدى رافضى دور گشتى ز دين * [ مسلمان ] شو اى مرد و برگرد از اين 35
برآشفت مهلب درآمد چو گرد * به سرنيزه آن مرد را قتل كرد
. . . بد ورا هم بكشت * به نوك سرنيزه چون شد درشت
جوانى درآمد كه سرهنگ بود * پر از دانش و فر و فرهنگ بود
به مهلب چنين گفت كاى بدنشان * نگونبخت در جمع گردنكشان
. . . برون آمدى * بدينگونه جوياى خون آمدى 40
تو را نان عبد الملك شد حرام * كه خوردى ، تو اى مرد بىننگونام
بزد نيزه اندر دهانش به كين * ز اسبش درافكند و زد بر زمين
. . . تكبير كرد * به ميدان يكى لحظه تأخير كرد
براهيم فرزانه آواز داد * كه اى مرد دانا و بادينوداد
نمودى هنر ، اين زمان بازگرد * به نزديك ما راه را درنورد 45
[ جوابش چنين داد ] فرزانه باز * بخواهم شدن زاين ميان برفراز
بگفت اين و آهنگ بدخواه كرد * ز مردى برافشاند بر ماه گرد
يكى نامور بود بطاح نام * برِ مهلب آمد از آن خيل شام
. . . توانا و صعب * كه دريا نبودى ورا تا به كعب
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 35
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٣٥