به ايام واثق وزيرش يقين * از آن قوم بد بود ، بىدادودين
محمد كه بودش زكريا پدر * پزشكى بدى چابك و پرهنر
140 ز رى بود و زآن قوم بدكار بود * به بند . . .
يقين دان كه منصورى او ساختست * چو آب زر « 1 » آن را بپرداختست
در اين علم طب كس نظيرش نبود * وز اين مذهب بد گزيرش نبود
سماعيل را رنج قولنج بود * ندانست كس او چه در رنج بود
طبيبان هند و پزشكان روم * به درگاه او بر ، ز هر مرزوبوم
145 ندانست كس درد او را دوا * نشد حاجت نامبرده روا
بيامد محمد ورا چاره ساخت * دوا . . .
بر او آفرين كرد هركس كه بود * نبد مثل او زير چرخ كبود
از او ديده بيمار روى بهى * نبودش ز راز نهان آگهى
ندانست كاو را خدايى است پاك * كه او . . .
150 يقين دان كه اين زندقه كاهلى است * بر آن ره شدن غايت جاهلى است
در اين عهد ما زاين نشان بىمرست * هر آن كس كه از راه شد كافرست
نمىيارم آن قوم را برد نام * . . .
به صبر و سكون دل نهادم مگر * برآيد شبم را ز ناگه سحر
برآرد شه شرق تيغ از قراب * روان خون ايشان بريزد چو آب
155 سرانجام آن قوم باطل شدند * . . .
خبر خروج حسين بن على الحسينى به ايام هادى « 2 »
محمد جوينى كه جاويد باد * فروزنده چون ماه و خورشيد باد
كنون بشنو از حال آل حسين * . . .
به ايام هادى چنان كم شنيد * حسين سرافراز سر بركشيد
هامش
( 1 ) از
( 2 ) از جمله حوادث سال صد و شصت و نهم اين بود كه حسين بن على بن حسن بن حسن بن حسن بن ابيطالب قيام كرد كه در فخ كشته شد ، تاريخ طبرى ، ترجمهء پاينده ، ج 12 ، ص 5173 .