بسى جان بدادم در اين چند ماه * به خروارها گشت كاغذ سياه
جواب يكى نكته ننوشتهام * به فكر اندرون خويشتن كشتهام
90 به يك . . . فرو ماندهام * از آندم كه اين . . .
نشد عقل و جان را بدان راهبر * روانم ز رازش ندارد خبر
[ بدان ، كان ] سخنها نه از آدمى است * كه بنياد و اصلش بدان محكمى است
كه داند [ دگر ] گفت بر اين جواب * به پيرامنش نيست گشتن صواب
از اين دست كوتاه كردن به است « 1 » * طريق خطا ناسپردن به است
95 بشستند چيزىكه به نوشته بود * برآمد از آن كاغذ و دوده دود
بدانديش از غصه ديوانه شد * نكوهيده با خويش بيگانه « 2 » شد
نبشته چنين است اندر كلام * حديث محمد عليه السلام
كه دارندهء [ اصل ] قرآن خداست * نه افزون توان كرد آن را ، نه كاست
كسى را كه دارنده باشد خداى * ورا درنيارد زمانه [ ز پاى ]
100 به ايام پيغامبر ، كرد كار * بسى خلق زنديق شد آشكار
كه بت را نكردند هرگز سجود * نه طاعت به درگاه حى ودود
از ايشان يكى عقبه پور معيط « 3 » * كه از جهل افتاده بد . . .
. . . ابى خلف بود آن . . . نابكار * كه در زندقه بود بىمثل و يار
كسانى دگر بودهاند . . . * كه بردن نيايد از آن قوم نام
105 ز يونانيان گشت اين بد پديد * وز آن قوم شد . . .
گروهى طبيعى دور از خداى * همه فلسفهدان بىعقل و راى
يكى زآن ارسطوى نعمتفروش * كز او ديگ اسكندر آمد بهجوش
به فرمان او خون شاهان بريخت * ز غم بر سر خسروان . . .
فلاطون و بقراط و بطلاميوس * كز آن قوم گبر است در روم و روس
110 دگر هرمس « 4 » و اهون « 5 » بدنشان * كه گبرى نمودند با سركشان
ز شاهان روم و ز گبران شام * كه بودند گردنكش و . . .
همه كار جسم و جهان ساختند * به كار خدا خود نپرداختند
هامش
( 1 ) بست
( 2 ) بيار
( 3 ) عقبة بن ابى معيط
( 4 ) هرمس بن روى
( 5 ) اهرون