ز حشر و ز دوزخ نكردند ياد * بدادند جان و جوانى بهباد
به ايام مهدى از آن قوم دون * بيامد فراوان ز ناگه [ برون ]
خداوند بىچون ورا زود داد * شكوهش نه بهرام نه هور داد 115
ببريد از آن قوم بدكار ، سر * نخوردند از آن باغ بىبار ، بر
سه تن را به زندان درون بازداشت * سخنهاى آن بدرگان راز [ داشت ]
يكى زآنميان بود يعقوب نام * چو شيرى بدى مشرك اندر كنام « 1 »
دوم ابن عباس بدكار بود * كه پرحيلت و فسق و مكار بود
دو مرد فرومايه را پيش خواست * بدانسته كان قول ايشان خطاست 120
مقر گشت يعقوب و اقرار كرد * بر اسلام و دين جمله « 2 » انكار كرد
به بازى « 3 » همىگفت كاين دين خطاست * كه گويد كه قرآن كلام خداست
محمد رسول خدا چون بود * ز عقل اين معانى [ به ] بيرون بود
چگونه شود زنده آن كس كه مرد * نبايد به نابودنى دل سپرد
سوى خان يعقوب بشتافتند * پس پردهاش دخترش يافتند 125
ز باب خود آبستن آن بدنشان * ببردند مردم كشانشكشان
به نزديك هادى حكايت بگفت * كه با من پدر شد شب تيره جفت
از او بچهاى دارم اندر نهان * بفرمود هادى بياريد هان
كه تا هر دو تن را برانگيختند * ز دارى نگون اندر آويختند
تهىگاه آن دخت بشكافتند * در او بچهء بدنشان يافتند 130
ببردند پيش سگ انداختند * وز آن . . .
از آن قوم آن را كه مىيافتند * به زخم سنان سينه بشكافتند
از آن قوم يك تن به گيتى نماند « 4 » * وگر ماند ، خون از دو ديده براند
كسانىكه بودند ، پنهان شدند * به گرد جهان زار و حيران شدند
شنيدم كه آتش از آن قوم بود * كز آن داستانها بخواهى شنود 135
به ايام هارون امام رشيد * محمد كه بود از نژاد سعيد
نكوهيده زاين قوم بدكار بود * دلش در پى جنگ و پيكار بود
هامش
( 1 ) نيام
( 2 ) ملت
( 3 ) بهارى
( 4 ) از آن يك قوم بگيتى نماند