نگويند اين حال جز دهريان * يكى برد از اين جنس اهربان ( ؟ )
. . . كن * تو اين دين حق را قوىحال كن
ز دهرى و ابدى ( ؟ ) ببر بيخ و شاخ * همان يك تن اندر جهان فراخ
مقنع يكى بود از آن كافران * خدايم همىگفت و شد بر كران
40 . . . شان * خدا را همى داد از خود نشان
تن خود برافروخت مانند شمع * كليله شنيدم كه او كرد جمع
به تازى ز ياران سخنهاى اوست * بدريد بر خويشتن مغز و پوست
. . . * كه بد مير بر لشكر شهريار
نهفته نكوهيده زنديق بود * به دل دشمن مرد صديق بود
45 دگر مهترى بود يزدانپناه * كه از پشت ابان ( ؟ ) بد آن خويشكام
. . . * وزاو مرد زنديق را رنگوبوى
عبيد اللّه آن سرور بىنظير * كه بودى به ايام مهدى وزير « 1 »
سرافراز عبد اللهش پور بود * كه از دين احمد دلش دور بود
. . . * كه زنديق بد مرد تند و درشت
50 ز عباسيان بود داو [ و ] د نيز * به زنديقى اندر بسى داد چيز
هم از آل هاشم كه معيوب شد * بر اين راه بد فضل يعقوب شد
. . . * ز دين دست آن قوم كوتاه گشت
ندادندى آن قوم بدرگ زكات * بريدندى از خلق آب حيات
نكردندى آن بدنژادان نماز * نبودى به يزدان يكى را نياز
55 . . . * جهان را به غفلت بياراستند
يكى بدگهر عبد قدوس بود * كه در كافرى بندها مىگشود
دوم بود ابن المقنع كه پيل * از او غرقه گشتى به درياى نيل
. . . * چهارم عبيد اللّه بىنظير
نشستند و گفتند با يكدگر * كه ما را ز قرآن بسوزد جگر
60 بياييد تا ما نشينيم شاد * سخنها از آن شيوه آريم ياد
هامش
( 1 ) وزيد