چو شد بارور دختر نامور * چرا بار او برنگيرد پدر
به بيگانگان مىدهد بار او * سراسيمه شد عقل در كار او
اگر ديگرى همچو مهتر حكيم * ببايد شود در زمانه مقيم
ندانم ز نو دين ديگر نهاد * ز دعوت يكى تاج بر سر نهاد
كسى كاين سخن گفت و زاينسان شنيد * زبان و دو گوشش ببايد بريد 15
بر آنكس كه كردى نماز و نياز * برفتند آن مردم چارهساز
بگفتندى اين اشتران بىمهار * ستادند پيش خدا بر قطار
نهند از ره جهل سر بر زمين * بهسوى هوا كرده يكيك سرين
. . . هيچ گفتارشان * همين بود شام و سحر كارشان
به گيتى از آن شومتر خلق نيست * چرا جمله را رشته در حلق نيست 20
جهود و مغ و گبر از ايشان به است * سر آن سگان باد و خاك ره است « 1 »
[ همان به كز ] ايشان نگويى سخن * نه سر هست پيدا يكى را ، نه تن « 2 »
مرا در درون زآن سگان فتنه خاست « 3 » * كنم نامشان پاك با خوك راست
مكان فسادند و كان ستم * وز آنند در چشم اسلام نم
. . . آن قوم تعطيل و بس * نبودست از ايشان بتر هيچكس 25
ندارند شرم از خدا و رسول * نگردند الا به گرد فضول
خدايا تو آن قوم را پست كن * ز جام اجل جمله را مست كن
. . . ز بن * كه گويند از اينسان بديشان سخن
از ايشان يكى گفت مردم گياست * برويد شود باز با خاك راست
دگر گفت كز تاب خورشيد و ماه * ببالد نهال « 4 » و برويد گياه 30
. . . بود * اگر دردمند ار تنآسان بود
ورا تربيت مىكند ماه و مهر * بپاى است از دور گردان سپهر
هم از آسمان مىشود سرنگون * زمانى كم است و زمانى فزون
. . . دان * برو اختر از گفتهء تو بدان
غم و شادمانى ز اخترشناس * ز نحس و ز سعد اين عمل كن قياس 35
هامش
( 1 ) هست
( 2 ) نوين
( 3 ) كشه خواست
( 4 ) نهاد