مرا و تو را چون جز اين نيست كار * به گيتى جز از تخم نيكى مكار 705
بكاريم هر دانهاى ، بدرويم * كنون بر سر كار هادى رويم
خلافت موسى الهادى يك سال و ماهى بود
چو مهدى فرو شد به كام نهنگ * به گرگانزمين بود هادى به جنگ
چو شروين به دستش گرفتار شد * ورا دولت و بخت همكار شد
سرافراز هارون بدانجا كه بود * به بَيست « 1 » گراييد چون باد زود
ز لشكر همانجاى بيعت گرفت * ز دل گرد اندوه و غمها برفت
يكى عهدنامه سرافراز شاد * به گرگان فرستاد مانند باد 5
از آن پيش كايد به هادى « 2 » خبر * به نخجير شد شاه چون شير نر
دعا كرد هادى و بگرفت فال * براى خلافت چو بگشاد بال
هماندم يكى كبك بگرفت باز * ببرد [ آن چو ] آمد بر شاه باز
در اين بود كامد فرستاده شاد * زمين را ببوسيد و نامه بداد
چو برخواند آن نامه را شاه زود * ز هجرت صد و شصت و نه رفته بود 10
به جايى كه بد عيسىآباد نام * بدان جايگه كرد موسى مقام
خليفه يكى سال و يك ماه بود * وز آن زود مردن ، كه آگاه بود
ز عمرش چو شد بر . . . سال پنج * نهان گشت زير [ زمين ] همچو گنج
به بغداد ( ؟ ) لشكر درم خواستند * به نفرين زبان را بياراستند
ربيع سرافراز آنجاى بود * در آن بوموبر لشكرآراى بود 15
نهان گشت از بيم لشكر سه روز * دل از دست رفته درون پر ز سوز
بيامد به بغداد هارون ز راه * برفتند نزدش سراسر سپاه
همان خيزران مادر نامدار * به شهر اندرآمد چو خرم بهار
بفرمود آن خيل را سيم داد * سران را بدان كار تعليم داد
سرافراز بختى در آن پيش بود * چو آن قوم را نيكىانديش بود 20
هامش
( 1 ) بيست از قريههاى رى
( 2 ) كامد بهارى