مرا گفت رو بند برگير از اوى * بياورد نزد منش شاه . . . 655
برفتم بياوردم او را برش * ببوسيد سردار چشم و سرش
به موسى چنين گفت شاه جهان * كه امشب نبى خواندم اندر نهان
رسيدم به اين آيت اى سرفراز * بناليدم از درد ، اى سرفراز
از آن آيتم خون درآمد « 1 » به جوش * به گردون گردان شدم زآن به هوش
بريدم دل اكنون ز آزار تو * رسانم به چرخ برين كار تو 660
نخواهم بريدن ز هم ، بعد از اين * برون كردم از دل به يكبار [ ه ] كين
تو نيز اى پسر بعد از اين بد مكن * جفا و ستم با تن خود مكن
بگفت اين و ديده پر از آب كرد * بباريد از ديده خوناب زرد
به دو گفت موسى كه اى بىقرين * نه نفرين كنم بر تو ، نى آفرين
نهادى چنين بند بر پاى من * بر خونيان بود ، مأواى من 665
به دو گفت مهدى پشيمان شدم * ز تو بر سر عهد و پيمان شدم
تو نيز اى دل [ آ ] راى سوگند خور * به يزدان كز او شد روانها بهدر
كه گرد « 2 » خلافت نگردى دگر * ننوشى پى شغل خون جگر
پس از من بكن هرچه خواهى به درد * مبر خود به ايام من اين . . . كرد
سرافراز بر جاى سوگند خورد * رها گشت آن بند بر پاى مرد 670
بَرِ وى گران سيم و زر داد شاه * برفت و بياسود يك چندگاه
نخوردى جهاندار مهدى شراب * و ليكن شنيدى نواى رباب
ز عباسيان خود دو تن مى نخورد « 3 » * بخواهم برت نامشان ياد كرد
يكى مهدى آن شاه باداد « 4 » ودين * كز او شد مزين زمان و زمين
ز مستعصمت خود خبر دادهام * به تو بر در راز بگشادهام 675
كه او پيرو آل عباس بود * برآورد از او دود چرخ كبود
يكى نامور بد به ايام او * كه او برد بر آسمان نام او
ورا مفضل عاجلى نام بود * هنرمند و دانا و خودكام بود
ز احوال پيشينگان باخبر * ز دانش به گردون برآورده سر
هامش
( 1 ) آيد
( 2 ) كردى
( 3 ) مىخورد
( 4 ) بالا و