630 دعا كرده بنهاد بر خاك سر * جهاندار مهدى شه تاجور
برآمد يكى ابر ناگه سپيد * بباريد بر مردم نااميد « 1 »
بباريد باران سه روز و دو شب * بماند [ ند ] از آن شاه ، مردم عجب
بدان كامران آفرين خواندند * بدان تاج و سر گوهر افشاندند
ز باران شد آن كشتهها سبزتر * ز خاك اندرون سبزه آمد بهدر
635 به نقل است از عدل آن شهريار * كه بر روح او باد رحمت نثار
شنيدم كه بد حاجب او ربيع * كه بودى ازاو ماه دى ، چون ربيع
به دو گفت شخصى كه اى سرفراز * كند شاه تو زنده ( ؟ ) هر شب نماز
ربيع سرافراز باور نكرد * بدان خادمى گفت فرزانهمرد
كه امشب مرا در حرم جاى كن * بر من يكى شمع برپاى كن
640 چو مهدى بيايد به جاى نماز * خبر كن مرا زود سر بر فراز
چو شد نيمهشب ، خادم آمد برم * برانگيخت از خواب نوشين سرم
برفتم به جايى كه آن سرفراز * ستاده به خالق همىكرد راز
لباسى بد او را سراسر سپيد * حصيرى درافكنده از برگ بيد
همىخواند قرآن به آواز خوش * نباشد از آن خوبتر ساز خوش
645 چنين تا گه صبحدم در نماز * همىبود آن شاه گردنفراز
سرافراز جز اهل غيبم نماند * به صوتى كز آن گوش من خيره ماند
بدين آيت افتادش آن شب نماز * چو فارغ شد از فرض حق سرفراز
يكى خادم آن شاه آواز داد * بيامد ، جوابش به جان بازداد
ورا گفت رو حاجبم را بخوان * ربيع سرافراز را ، اى جوان
650 منش گفتم اى شاه استادهام * دل و جان به آواز تو دادهام
مرا گفت از كى بدينجا درى * به دو گفتم اى خسرو گوهرى
از آندم كه تو ايستادى بهپاى * مناجاتها مىكنى با خداى
مگر پور صادق گرفتار بود * سرافراز جعفر كه بيدار بود
پى آنكه مىكرد دعوتگرى * به حد خراسان بدش داورى
هامش
( 1 ) بيفزود آن مرده ماند اميد