ز دور اندرون باغ و پاليز ديد * عنان تكاور بدانسو كشيد
به پاليزبان گفت ، هستت خورش * كز آنجا بود جسم را پرورش
پياز است « 1 » و نان جوين گفت مرد * بياور ، بياورد خسرو بخورد
هماندم ز كوه اندرآمد سپاه * به گنجور خود گفت فرخنده شاه
585 كه زر چيست با تو به پيش من آر * سه بدره بياورد آن نامدار
به پاليزبان داد شاه آن درم * بدان تا نباشد ازآنپس دژم « 2 »
ورا شاعرى بود مروان به نام * ملازم بدى بر درش صبح و شام
به نوروز مدحى بگفتش ، وز آن * شد از خواندنش جان خسرو جوان
درم داد آن مرد را صد هزار * يكى درج پرلؤلؤ شاهوار
590 يكى روز شخصى بر شاه رفت * ز ماهى سخن گفت و بر ماه رفت
به مهدى چنين گفت كاى شهريار * مرا باب تو [ جعفر ] نامدار
يكى روز بىجرم دشنام داد * به من از سر خشم پيغام داد
كنون نيك درويش و درماندهام * همه نامهء ناخوشى خواندهام
به چندى درم طبع من شاد كن * ز بند غمم زود آزاد كن
595 ورا داد حالى درم شش هزار * نبد كردكارش ميان كار ( ؟ )
يكى سال مهدى به حج رفته بود * ز دل گرد اندوه و غم رفته بود
ببخشيد سى ره هزاران هزار * به مكه به درويش بىكاروبار
همان حيله بخشيد آن شهريار * به درويش مردم فزون از شمار
يكى روز مىكرد تنها طواف * به گرد حرم دور از كبر و لاف
600 زنى پير مىگفت با حق به راز * كه اى پاكدانندهء بىنياز
فروماندهام دست اين پير گير * كه دارم عيال و ندارم فطير
به قوت يكى روز درماندهام * همه نامهء ناخوشى خواندهام
چو مهدى از آن زال زارى شنيد * بهسوى نظير از كران بنگريد
كه او خادمى بود باجاه و آب * بپرسيد از او خسرو كامياب
605 كه با تو درم چند باشد بيار * بياورد و بشمرد و بد صد هزار
هامش
( 1 ) بهارت
( 2 ) بس درم