اگر پادشاه است اگر زيردست * بخواهد اجل دست و پايش ببست
اجل اژدهايى بود جان شكر * خورد خون دلها چو گربه جگر
چه نازى بدين پنج روز مهى * كه از وى نبستى جمال بهى
در قصر بر كرده در بوستان * پى عشرت و نزهت دوستان
يكى سروبن بد در آنجا بلند * به بالا فزون بود از ده كمند 560
بر او جاى قمرى و كبك و تذرو * بكندند گورش در آن زير سرو
سپردند شاه جهان را به خاك * فلك را ز شاه و ملك نيست باك
چو وقت اندر آيد ، زند بر زمين * گشايد به كين بر دليران كمين
نه خسرو بماند ، نه خسروپرست * سران را كند ناگهان پاىبست
به مهدى بر اين آسمان خون گريست * به سال از بر چل ، سه افزون نزيست 565
خلافت سرافراز ده سال كرد * يكى ماه بر سر بشد شيرمرد
شنيدم كه سمره « 1 » بد آن شهريار * به بالا دراز و به تن بد نزار
تنكريش و بد نامور سرخموى * نكو محضر « 2 » و منظر و خوبروى
يكى نقطه بر چشم بودش سپيد * بمرد و شد از كام دل نااميد
فصيح جهان بود آزادمرد * ز تصنيف خود خطبه بسيار كرد 570
چو او ز آل عباس كس برنخاست « 3 » * به بالا چو سروى بد آن شاه ، راست
عجب عادل و پارسا بود شاه * نكردى سوى كس به تندى نگاه
سخى بود و شبخيز و پرهيزگار * نبد هيچ عيبى ورا جز « 4 » شكار
بر اصحاب بدعت قوى ، سخت بود * جوانمرد شاهى جوانبخت بود
نشستى شب و روز با اهل علم * شب و روز آراسته دل به حلم 575
قضا ، خويشتن كردى آن نامدار * بلى قاضيان از يمين و يسار
بپرسيدى از قاضيان حال باز * شدى خلق را مهربان كارساز
غلامان بسى داشت آن شهريار * ورا در همه كارها گشته يار
يكى روز مىكرد مهدى شكار * ز لشكر جدا ماند با يك سوار
گرسنه شد آن شهريار بلند * همىتاخت هر جاى بىخود سمند 580
هامش
( 1 ) سمر
( 2 ) فجر
( 3 ) نخواست
( 4 ) جو