به بو نصر « 1 » از غايت گُربزى * ز پيش ابو مسلم مرغزى
535 خزينه به دست سرافراز بود * كز او ديدهء مردمى باز بود
كه آن مالها را برِ من فرست * كه هستم به كام دل و تندرست
يكى روز بو مسلم اندر نهفت * به بو نصر خازن بدانگونه گفت
كه چون نامهء من بيايد برت * ببين مهر من تا شود باورت
اگر نيمهء نقش باشد بر اوى * بود زآن من اى يل « 2 » نامجوى
540 به جاى « 3 » آر زآن مهر فرمان من * مگردان سر از عهد و پيمان من
وگر مهر بر نامه باشد تمام * يقين دان كه كارم نباشد به كام
كسى كاو ربايد ز جانم « 4 » فروغ * نبشته بود نامه را از دروغ
ندانست اين راز را هيچكس * بجز نصر و بو مسلم مير و بس
چو منصور آن نامه « 5 » بنبشت شاد * به انگشترى مهر بر آن نهاد
545 چو بو نصر در نامهء يار ديد * بر آن نامه آن مهر هموار ديد
بدانست كان نامهء مير نيست * چنان نامه از راى و تدبير نيست
دريغا كه كردند ناكردنى * بخواهم غمى « 6 » خورد ناخوردنى
به دست كنيزى طبق برنهاد * به راه اندر افتاد مانند باد
سرافراز مهدى بر آن قصر بود * كه بد برتر از هفت چرخ كبود
550 كنيز نماينده را خواند پيش * طبق بستد از ماه از دست خويش
يكى سيب سرخ از ميان برگرفت * هم اندر « 7 » زمان دست بر سر گرفت
بخورد و همان جايگه جان بداد * زمانه بدان سيب دادش بهباد
بر او كرد گويند هارون نماز * كه او بود فرزند آن سرفراز
به دير غنم « 8 » بود مرگ امير * اگر ميرى اى نامبردار « 9 » ، مير
555 نهادند او را به دير غنم * شد از مرگ او [ چشمها ] پر ز نم
هامش
( 1 ) ابو نصر بن هيثم
( 2 ) دل
( 3 ) جاه
( 4 ) نه جانم
( 5 ) مهر
( 6 ) غم
( 7 ) بهراز
( 8 ) ياقوت قبر مهدى را در ( رذّ ) از قراء ماسبذان آورده است ، بهار ، محمد تقى ، تاريخ سيستان ، ص 150 .
( 9 ) نامبرور