دل از بهر دنيا چه دارى به درد * پى زر چرا مىشود روى زرد
چنين مىكشد هركه را پروريد * ز كار جهان دل ببايد بريد
ز شاهان گيتى به هر بوموبر * نباشد ز منصور خونخوارتر 510
چه مايه سر پادشاهان بريد * چگونه بر بىگناهان دريد
سران را بسى كرد گمراه ، خرد * ز دست اجل عاقبت جان نبرد
به كردار بو جعفر اندر نگر * كه چون او نباشد خليفه دگر
ز آل اميه برآورد گرد * پس آنگاه بغداد بنياد كرد
نظر كن پس از پانصد و اند سال * ز . . . رشته بدسگال 515
برانگيخت خيلى ز مشرق خداى * به پيش اندرون خسروىوار ، پاى
فرو برد عباسيان را به گل * وز آن كار كردن نشد تنگدل
ز عباسيان هفتصد كس بكشت * در اين كار شد تند و تيز و درشت
چو بو جعفر آن دانهء كين بكشت * يكى را از آن قوم زنده نهشت
بهبار آمد آن دانه هنگام كار * بهجز دانهء نيك در دل مكار 520
بيامد قبابسته تركى ز چين * بر ابرو ز خشم اندر افكنده چين
برآورد تا چرخ گردان علم * ز روى زمين نسل او كرد كم
چه دانيم تا عاقبت چون شود * بماند چنين يا دگرگون شود
اگر زيركى بر پى بد مرو * به نيكى ببر از همالان گرو
هر آن كاو نشد بر ره دينوداد * فلك داد ناگاه خاكش به باد 525
ز نيكى اگر عاقلى سر مكش * دل هيچ تن را به خون درمكش
به شعبان شنيدم كه شد كشته مير * سر [ خلق ] بو مسلم بىنظير
ز هجرت در آن روز كاين شغل رفت * بر از صد گذر كرده [ بد ] سى و هفت
در آندم كه بو مسلم نامدار * شد از دست آن ناكسان پايمال
يكى بدنشان اندرآن داورى * برون كرد [ ز ] انگشتش انگشترى 530
بياورد نزديك منصور ، گفت * كه انگشترى دار اندر نهفت
كه مال ابو مسلم انگشترى * ببايد به پيش تو بىداورى
دوم روز جعفر يكى نامه كرد * در آن نامه از حيله هنگامه كرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 351
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٣٥١