از آن هفتصد مرد را بند كرد * دل خود بدان كار خرسند كرد
485 [ ببر ] دندشان نزد منصور زود * درون پر ز آتش برون پر ز دود
بفرمود تا دعوتى ساختند * دل از مهربانى بپرداختند
نشاندند مروانيان را به ناز * برفتند گردنكشان رزمساز
كشيدند شمشير و گرز گران * برآورد و زد بر سر مهتران
سديد ( ؟ ) اندرآن قوم دژخيم بود * كز او تير « 1 » و بهرام را بيم بود
490 همىزد بر آن سروران سنگ و گرز * برافراخته ديگران يال و برز
نمودند آن . . . دست برد * به زخم سر گرز كردند خرد
چو كشتند آن مهتران بىثمر « 2 » * فكندندشان نطعها « 3 » بر زبر
نهادند بر كشتگان نان و خوان * اگر عاقلى اين حكايت بخوان
منه دل بر اين دهر گردنده « 4 » حال * مگو تا توانى سخن در محال
495 چو بر كشتگان خوان بينداختند * ز هرجا گروهى برون تاختند
نشستند و خوردند يكيك طعام * بر آن كشتگان ، مردم از خاصوعام
شنيدم كه شخصى به روز چنان * به دست چپ « 5 » خويش مىخورد نان
جوانى به دو گفت و برپاى خاست « 6 » * به چپ نانخورى ، راست برگو كجاست
جوابش چنين داد مردانه باز * كه يك تن در اين زير سوزد به ساز
500 هنوز آن دلاور به جان كندن است * همىجنبد و نزد من روشن است
ز جنبيدنش بر دلم بارهاست * به حلقش برافشردهام دست راست
مگر از تنش جان برآيد به درد * پى كار او بازماندم ز خورد
روايت چنين كرد مردى به من * ز كار بزرگى « 7 » آن انجمن
كه در طفلى آن قوم را سربهسر * بپرورده بودند در مهد « 8 » زر
505 ز قومى برآورد افلاك دود * كه از لعلشان بند گهواره بود
ز خلقى ببريد اجرام سر * كه بد تاجشان گوهر و تخت زر
سزد گر بگيرى يكى اعتبار * بر اين حال و چشمت شود سيلبار
هامش
( 1 ) كيد
( 2 ) بىتبر
( 3 ) نطها
( 4 ) كه دندر
( 5 ) حب
( 6 ) خواست
( 7 ) بزرك
( 8 ) مهر