به پاى اندر افكند بسيار سر * ورا نيز رفت اندر آن كار سر
ز بو مسلم آمد حكايت به سر * ز جعفر كنم قصهاى خوش به سر 460
برون سراپرده بر لشكرش * چو ديدند بر نيزه زان [ سان ] سرش
خروشى برآمد ز پير و جوان * شد از چشمها جوى پرخون روان
همىگفت هر تن كه زار اى دلير * بماندى به ناكام در كام شير
نبيند جهان مثل تو شهسوار * نباشد به گيتى چو تو نامدار
به جنبش درآمد زمين هر زمان * همىرفت فرياد تا آسمان 465
ز غوغاى ايشان بترسيد مير * بفرمود تا رفت بيرون وزير
بدان مهتران دلخوشى داد و گفت * كه بو مسلم اكنون شد اندر نهفت
نيايد ازاينپس از آن كشته كار * سرآمد بر او اين زمان روزگار
امام جهان را بدانديش بود * ورا اينچنين روز بد پيش بود
يكى بنده بد پيش درگاه شاه * ز بخت بد خويش گم كرد راه 470
سزاى خود اكنون ز ايام يافت * دل مير از مرگ او كام يافت
شما را كنون روزى افزون كند * ز دل كينهء جمله بيرون كند
چو شد آن سر بىبها پايمال * بگيريد « 1 » يك ساله از پيش مال
بگفت اين سخنها و زر بركشيد * به دامن از او هركسى زر كشيد
زر ، آن خلق را جمله خاموش كرد * سران را درم حلقه در گوش كرد 475
چو زر بركشيد آن يل « 2 » كامياب * تو گفتى كه بر آتش افكند آب
چو شد كشته بو مسلم بىقرين * ابو جعفر آن شاه باآفرين
به دجله درافكنده بد پيكرش * فرستاد سوى خراسان « 3 » سرش
فرستاد ميرى دلاور به شام * بدان تا كند بر عدو صبح ، شام
بفرمود تا آن طرف سربهسر * بگردد پى دشمن بدگهر 480
ز مروانيان هركه يابد نهفت * بگيرد بيارد ، به دو شاه گفت
سوى شام شد مرد مانند باد * بدان بوموبر آتش اندر نهاد
ز مروانيان هركه را يافت ، بست * فراوانش آمد ز دشمن به دست
هامش
( 1 ) بگيرد
( 2 ) بد
( 3 ) خرامان