كه چون من زنم دست بر همدگر * شما اندر آييد ، پرخون جگر
ببريد از تن سر نامدار * برآريد از جان دشمن دمار 410
بزد دست برهم برآورد سر * نهنگ بنفرين درآمد ز در
به خونى كشيده به كين تيغ تيز * درون جفت انديشه ، دل پرستيز
گرفته چنان تيغها را به كف * چو دريا به لبها برآورده كف
ابو مسلمش گفت كاى كامياب * مكن خانهء عمر و جانم خراب
بينديش از كردگار بلند * به آزار جانم ميان را مبند 415
ز يزدان بترس ، از نبى شرم دار * ز ارباب دين در دل آزرم دار
بر آن خونيان بانگ برزد امير * كه از خون كنند اين زمين آبگير
درآمد يكى گرد گردنفراز * بزد تيغ بر پاى آن سرفراز
ببريد پايش نكرد آه مرد * دگربار سوى سخن راه كرد
سخن گفت ، نشنيد جعفر ز خشم * نمود آن سران را به ابرو و چشم 420
كه بر سر زنندش در اين انجمن * كه تا بيشتر زاين نگويد سخن
ازآنپس ورا تيغ بر سر زدند * به يك ره جهان را بههم برزدند
بكشتند آن پهلوان را به تيغ * بر آن مهربان خورد اكنون دريغ
به يكدم از او بازپرداختند * تنش را به خاك اندر انداختند
چو شد فرش پرخون آن نامدار * بفرمود فراش را شهريار 425
كه او را از آن فرش برداشتند * ببردند و جايى برافراشتند
نهادند در خيمه او را بهجاى * نظر كن تو بر اين « 1 » سپنجىسراى
ز نو چون از او بازپرداختند * بدانجا بساطى بينداختند
هم اندر زمان عيسى آمد برش * فراوان ز ميران به گرد اندرش
به نزديك منصور بنشست شاد * سخن كرد از مرد داننده ياد « 2 » 430
كه بو مسلم اينجاست اى نامدار * چگونه كنى با وى امروز كار
روم من بيارم ورا پيش تو * بدان تا نهد مرهم ريش تو
تو نيز اى سرافراز كارش بساز * به گردون گردان سرش بر فراز
هامش
( 1 ) او را
( 2 ) را نبد ياد