به داعى براهيم عم تو گفت * در آندم كه بيرون شدم از نهفت
335 كه با هركه گشتى به دل بدگمان * نبايد ورا داد يكدم امان
سليمان از اين راه گرديده بود * خلاف شما را بسيجيده بود
همى بدسگاليد اندر نهان * برون كردم او را ز ملك جهان
بدان نامبردار منصور گفت * حديثى به از درّ منشور گفت
كه نامه نبشتى تو روزى به من * نويسنده برخواند در انجمن
340 نبشتى ز بالاى من نام خويش * نجستى مگر در جهان كام خويش
مرا پست كردى و خود را بلند * بدان تا شوى مهتر و ارجمند
ز خويشان ما خود زنى خواستى * فزودى تن خود مرا كاستى
چگونه بود كاو بود دخترى * كه باشد فروزنده چون اخترى
قرا ايمنه « 1 » چون تو را ديد گفت * دلت را به الماس خواهيم سفت
345 نداد اين سخن را دلاور جواب * به پيش اندر افكند سر ، كامياب
دگربار پركينه منصور گفت * كه چون سوى « 2 » كعبه شديم از نهفت
تو از پيش رفتى و بيش آمدى * از آنجا به فرمان خويش آمدى
چو سفاح مير زمانه بمرد * روان را به داراى داور سپرد
مرا عزت نامه كردى به راه * بخواندى مرا مير و سردار و شاه
350 نكردى مرا تهنيت « 3 » اى پليد * درد را جانت امير كليد ( ؟ )
نكردى يقين بيعت من ز جهل * گرفتى چنين كار دشوار سهل
فرستادمت نامه ، گفتم بپاى * نپاييدى اى مرد نادان به جاى
برفتى مرا خوار بگذاشتى * خلاف مرا راه برداشتى
گنهكار و مجرمترين بندهاى * دل از مهر و پيوند ما كندهاى
355 به دو گفت بو مسلم نامدار * بهانه مگير ، اى شه كامكار
به راه حج اندر ، علف تنگ بود * به جاى گيه ، ريگ [ يا ] سنگ بود
برفتم به كوفه ، بماندم سه روز * براى تو ، اى شاه كشورفروز
تو را بيعت آنجاى كردم ز دل * مگردان مرا پيش ياران خجل
هامش
( 1 ) ترا ايمنه
( 2 ) سو
( 3 ) تهنت