مكن هيچ تعجيل در كاركرد * كزاين بشكند قدر و مقدار مرد
به كارش درآيد از اينجا شكست * پس آنگاه دستش توانم ببست 310
همىكرد منصور بر جا درنگ * ز رويش به انديشه بپريد رنگ
پس از ساعتى مرد با طعن جفت * سرافراز را اندر آريد ، گفت
برفتند و گفتند تنها درآى * از اين بيش بر درگه شه مپاى
درآمد سرافراز چون پيل مست * به نزديك منصور گرزى به دست
به رسم عرب كرد بر وى سلام * جوابى نكو دا [ د ] بازش امام 315
بخنديد بر روى آن سرفراز * به لطفش بپرسيد منصور باز
حمايل بد او را يكى تيغ تيز * نگه كرد منصور سر پرستيز
جوان شاه با شير شمشير ديد * بترسيد چون پنجه با شير ديد
به دو گفت منصور كاى نامدار * دو شمشير ماند از على يادگار
كنون آن « 1 » دو شمشير نزديك توست « 2 » * يكى اين بود زآنچه دارى نخست 320
يكى گفت اين زآن دوم بهتر است * ز گوهر چو بر آسمان اختر است
به من ده ورا گفت تا بنگرم * كه تا خوبى اين شود باورم
حمايل ز گردن برون كرد مرد * به منصور داد آن سپهر نبرد
چو شمشير بنهاد نزديك خويش * برآورد سر گفت كاى زشتكيش
چو ناخن جدا شد ز چنگ پلنگ * بغريد [ و ] جوشيد روباه لنگ 325
تو بودى كه با من بدى ساختى * ز كف نامهء من بينداختى
تو گفتى ز عباس دارم نژاد * پدر تا پدر كردهاى نسل ياد
كه هستم ز پشت مپط ( ؟ ) گزين * كه بد پور « 3 » عبد اللّه بىقرين
ميان بزرگان نه بو مسلمى * تويى بدنشان بو محرمى ( ؟ )
سليمان كه داعى ما بد كثير * بكشتى ورا اى سگ كندوير 330
امين بود و داعى ما بود مرد * برآوردى از وى به بيهوده « 4 » گرد
چرا كشتى آن مرد را بازگوى * بيندازم اكنون سرت را چو گوى
به منصور ، بو مسلم بىهمال * چنين گفت كاى مير نيكوخصال
هامش
( 1 ) از
( 2 ) ست
( 3 ) بدسود
( 4 ) بهوره