چرا سر برم پيش قصاب من * چرا ريزم از ديده خوناب من
فزون است با من سپه ده هزار * روم زاين ميان ، كامران بر كنار 260
بگو تا مرا راى و تدبير چيست * به من بر ازاينپس كه خواهد گريست « 1 »
به دو گفت بو الهيثم دلرباى * بدى كردهء سرورا ترك راى
ز گفتار بو الهيثم پاكتن * مثل شد ميان سران « 2 » اين سخن
يكى كار ماندست اندر جهان * بگويم تو را سرورا در نهان
چو اندر شوى پيش منصور تيز * مبر با تن و جان شيرين ستيز 265
بزن تيغ بر تاركش همچو برق * به خون اندرون نه بدانديش غرق
سرش را بينداز و اندوه مدار * سپاه است با تو كنون ده هزار
نيارد كسى بر تو خنجر كشيد * توانى ز گردنكشان سر كشيد
برو چاشت خور اى امير همام * از آن پيشتر كاو خورد بر تو شام
ابو جعفر ار زآنكه گردد هلاك * به دست تو هم بسپرد جان پاك 270
بكن بيعت هركه خواهى به جاى * مينديش از دشمن تيرهراى
به دو گفت بو مسلم نامدار * كه كارى است ناممكن اى كامكار
چگونه توان كرد اين كار ، تيز * به گيتى نباشد به از صبر ، چيز
چو بو مسلم آمد به نزديك شاه * فرستاد فى الحال ، بىمر سپاه
به درگاه بو جعفر بىنظير * يكى نامور بود دانا و پير 275
جوانمرد را بود ايوب نام * بفرمود او را شه خويشكام
كه رو پيش بو مسلم سرفراز * ببر نزد آن كامران برگوساز
دلش را به گفتار خوش نرم كن * برو پيش ، هنگامه را گرم كن
به نزديك بو مسلم آمد دبير * سخن گفت شيرينتر از شهد و شير
كه « 3 » نوشينروان بود [ و ] شيرينزبان * سخنهاى خوش [ گفت ] با مرزبان 280
بياورد اسب و كلاه و كمر * بپوشيد بو مسلم نامور
ابو مسلم مهربان شاد شد * ز انديشهء كشتن آزاد شد
سرافراز ايوب گرديد باز * بيامد بر جعفر سرفراز
هامش
( 1 ) سرست
( 2 ) سرازين
( 3 ) كو