به دو گفت كاى مير باجاه و آب * بگفتم سخن هرچه ديدم صواب
285 به گفتار زيبا و الفاظ نغز * من او را بياگندم « 1 » اى مير ، مغز
چو آمد برت اين سرافراز مرد * چه خواهى بگو ، با دلافروز كرد
به دو گفت جعفر چو آيد برم * سرش را بهزودى [ همى ] مىبرم
ببرم سر نامدارش ز دوش * روانم به خواب اندرون ديد دوش
به دو گفت ايوب كاى نامدار * شبى صبركن تا شوى كامكار « 2 »
290 بمان تا بياسايد آن دلفروز * در اين خيل جانها و تن « 3 » يك دو روز
چنان كرد كان مير فرزانه گفت * فرستاد بيرون كسى از نهفت
كه برگرد و برجاى آرام گير * يك امروز با دوستان جام گير
نشين كامران . . . ما اين ( ؟ ) شاه * كه تا بر تو زايل شود رنج راه
به آرام بنشين و سر برفراز * چو كوته شود بر تو رنج دراز
295 ازآنپس بيا تا ببينم رخت * بگويم سخن بشنوم پاسخت
به فرمان بو جعفر بىنظير * سوى خيمهء خويشتن رفت مير
همان روز نز [ د ] ش فرستاد شاه * بيامد يكى نزد او عذرخواه
فرستاد [ با ] پانز [ د ] ه بدره زر * ده اسب توانا و دهتا كمر
ببردند پنجه غلام [ و ] كنيز * ده استر ، شتر بود پربار نيز
300 دمادم فرستاد فرزانهمير * به خون اندر آميخت ناگاه شير
چنان ، مهربان بود با او سه روز * چهارم چو بفروخت گيتىفروز
بيامد ز جعفر يكى نامهدار * به نزديك بو مسلم كامكار
كه برخيز اى مير روشنضمير * كه مىخواندت جعفر تيزوير
ابو مسلم كامران برنشست * به درگاه منصور شد ، دينپرست
305 سواران مردافكن و نيزهدار * برفتند با او سه ره يكهزار
بيامد به دهليز پردهسراى * به دست اندرون حربهء دلرباى
بشد حاجب الباب نزديك مير * كه آمد ابو مسلم بىنظير
ورا گفت منصور والاتبار * كه نزدم زمانى ورا نيست بار
هامش
( 1 ) بيا كند
( 2 ) كامياب
( 3 ) تن و جانها