به اسحاق فرمود تا برنشست * به نزديك منصور شد دينپرست
235 ابو جعفر او را نوازيد سخت * تو را گفت من برنشانم به تخت
اگر مير بو مسلم سرفراز * به نزد من آيد از آن راه باز
ز نزديك منصور فرخندهپى * فرستاده برگشت و آمد به رى
به بو مسلم كامران گفت خيز * برو پيش منصور و كم كن ستيز
كه او را به دل در نكو هست كار * به گردون كند مرد دانا شكار
240 مكن خويشتن را به كام حسود * ندارد پشيمانى آنگاه سود
به دو گفت بو مسلم پرهنر * به كشتن فرستى مرا اى پسر
قضا و قدر دست و پايم ببست * عنان « 1 » ارادت برون شد ز دست
منجم بدان نامور گفته بود * در آندم كه در سخن سفته بود
مكن هيچ با روميان كارزار * كه در روم گردد تو را كار ، زار
245 روم ، تا مگر بخت يارى دهد * ز بند بلا رستگارى دهد
ز پيش قضا چون توانم گريخت * بگفت اين [ و ] وز ديده خونابه ريخت
يكى بيت شعر روان گفت مير * به تازى نبشتم ز من ياد گير
نشانى است اين بيت از راستى * نيابى در اين داستان كاستى
مالرجال مع القضا محاله * ز اهل القضا بحيله المحتاله
250 ز وى مير برگشت بىعقلوراى * خبر يافت منصور شد باز جاى
سوى روميه رفت [ تند ] و سترگ * به تيزى و تندى چو درندهگرگ
فرستاد حملى گران پيشباز * همه راه كردند پربرگوساز
به هر منزلى كآمد آن نامور * فرستاد اسب و ستام به زر « 2 »
به هر منزلى كآمد آن دينپناه * فرستاد با جامه زرينكلاه
255 مرصع كمرها و طوق به زر * ز سيمين عمود و ز زرين سپر
چو آمد بر روميه نامدار * بترسيد از گردش روزگار
پشيمان شد از آمدن سرفراز * به بو الهيثم « 3 » نامور گفت باز
كزاين آمدن من پشيمان شدم * ز اندوه و انديشه بىجان شدم
هامش
( 1 ) عنانى
( 2 ) بدز
( 3 ) ابو الهيثم احمد بن حسن جرجانى