چو بو مسلم از مير برتافت روى * به رى شد ز حلوان چنان كينهجوى
ابو جعفر آن مير بادينوداد * خراسان به داو [ و ] د فرزانه داد 210
فرستاد عهد خراسان برش * ستام به زر خلعت و افسرش
چنين كرد فرزانه در نامه ياد * كه بو مسلم آن مرد بىدينوداد
دل خويش با ما دگرگونه كرد * برآرد از او چرخ گردنده گرد
چو بيرون شد از امر [ و ] فرمان من * نياورد سر زير پيمان من
تويى حاكم مرو و بلخ و هرات * ز جيحون تو را مىدهم تا فرات 215
ز مردم پى خويش نعمت بگير * تويى بر عراق و خراسان امير
چو بو مسلم آيد برت رام ساز * به گردون گردان علم بر فراز
ممان تا بود بعد از اين تندرست * سرش را بريده بر من فرست
سرافراز داو [ و ] د نامه بخواند * بر نامداران سخن بازراند
سپاه و رعيت ورا رام شد * دل اهل دانش بىآرام شد 220
بر او كرد بيعت سراسر سپاه * سرافراز داو [ و ] د كشورپناه
يكى نامه بنوشت پرخشم و كين * به نزديك بو مسلم بىقرين
كه تو سر ز طاعت كشيدى برون * شود رايت دولتت « 1 » سرنگون
به من داد « 2 » منصور ملك جهان * همىآيم اينك سوى اصفهان
تو برگرد سوى خليفه شتاب * ز امر امام جهان سر متاب 225
اگر برنگردى بگردانمت * به خون اندر از پاى بنشانمت
برو با امام جهان بد مكن * اگر كردهاى بعد از اين خود مكن
چو خواهى كه جان تو باشد بهپاى * برو « 3 » پيش منصور ، بردار پاى
در اين روز آن نامه آمد برش * چو برخواند شد خيره مغز سرش
فروماند ، حيران و رنجور شد * همان عقل و تدبير از او دور شد 230
از آن نامه در كارش آمد شكست * برون شد دل مرد [ دانا ز دست ]
بيامد چنين گفت با انجمن * رسولى فرستم به منصور من
بگفتند بفرست ، بشتاب زود * تو اين كار فرخنده درياب زود
هامش
( 1 ) دولت
( 2 ) دارد
( 3 ) به دو