ز دل ترس و انديشه را دور كن * روان را بر عقل مزدور كن
185 ز مغز اى دلاور برون كن خيال * بيا نزد آن سرور بىهمال
چنين گفت بو مسلم بىنظير * كه برگرد اى مرد روشنضمير
چو در دل مرا زاو هراس است و بيم * چه بايد زدن طبل زير گليم
دگربار بو حامدش گفت مير * بگويم حديثى ز من ياد گير
مرا گفت بو جعفر نامدار * كه بو مسلم آن مهتر كامكار
190 اگر برنگردد ، نيايد به راه * به دنبال او من خود آرم سپاه
نمانم كه پى برنهد بر زمين * كمان گيرم و برگشايم كمين
بتازم به دنبال او همچو باد * زنم آتش اندر دل بدنژاد
به چين گر براند ، شوم سوى چين * به ابرو درافكنده از خشم ، چين
وگر با ستاره شود همنشين * فرود آرمش [ ز ] آسمان بر زمين
195 اگر همچو ماهى شود زير آب * برآرم ، كنم در زمانش كباب
نمانم ورا زنده اندر جهان * كنم زير خاكش به خوارى نهان
ور آيد ، بيابد ز من كام خويش * نشيند هميشه به آرام خويش
سپارم جهان را بدان نامدار * نگارم به دل بر ز مهرش « 1 » نگار
جز اين نيست اى نامبرده سخن * تو زاين در كنون اختيارى مكن
200 فرو شد به خود نامور زاين پيام * بترسيد و انديشه كرد از امام
به سر جملهء نامور گفت باز * كه شد چنگ بسيار گفتن ز ساز
تو اين يك شب ديگر آرام گير * همان توسن چرخ را رام گير
كه تا من بينديشم از كار خويش * بگويم حديثى كه دانم ز پيش
برفتند تا جايگه مهتران * ابو مسلم نامور سرگران
205 در انديشهها « 2 » بود تا بامداد * حكايت ز صد گونه آورد ياد
به وقتى كه بو مسلم بىقرين * بيامد ز حد خراسانزمين
ورا نايبى بود داو [ و ] د نام * ورا گشته در مرو قائم مقام
سپاه خراسان ورا بود يار * به جان ورا ( ؟ ) مرو را دوستدار
هامش
( 1 ) مير
( 2 ) درين انديشها