چنين گفت بو مسلم بىقرين * بدان نامداران باآفرين
كه امشب نگويم شما را جواب * سپيده كه سر برزند آفتاب 160
بگويم حديثى كه دارم نهفت * به انديشه شايد جواب تو گفت
سخنگستران بازگشتند باز * فرستاد بو مسلم سرفراز
سران سپه را بر خويش خواند * كسى را كه داننده بد ، پيش خواند
يكى زآن سران مالك مير بود * كه با دانش و راى [ و ] تدبير بود
دوم نيزك ( ؟ ) آن مرد با عقل و راى * كه زيركتر از وى نبد هيچجاى 165
بزرگان ديگر شدند انجمن * بگفتند هريك ز هر در سخن
ورا گفت بو مسلم « 1 » نامدار * كه اى مير بادانش و كامكار
ابو جعفر بدنشان بىوفاست * دلش پر ز جور و درون پرجفاست
نبودست هرگز دلش با تو راست * ميان بزرگان نهنگ بلاست
به ايام سفاح قصد تو كرد * ز تو برنياورد سفاح گرد 170
به دل با تو آن بدگمان دشمن است * به نزديك ما اين سخن روشن است
مرو پيش او تا نگردى هلاك * نگه دار از تيغ او جان پاك
هماندم كه بيند تو را بدنشان * شود خنجرش در زمان خونفشان
تو با لشكر خويش برجاى باش * چو مهر فلك عالمآراى باش
گر آيد بداختر به دنبال تو * بدان تا ببرد پر و بال تو 175
ز تن جان بدخواه بيرون كنيم * به شمشير كين خاك پرخون كنيم
ابو مسلم اين راى كرد اختيار * بر او آفرين كرد بيشاز شمار
حديث دلاور پسند آمدش * سخنهاى او سودمند آمدش
بزرگان بادانش و سرفراز * بر اين برنهادند و گشتند باز
دوم روز رفتند ميران برش * نشستند چون بخت گرد اندرش 180
چنين گفت با نامداران كه من * نخواهم شدن سوى آن انجمن
دل نامور نيست با بنده راست * به نزديك او رفتن من خطاست
به دو گفت بو حامد نامدار * كه برخيز و انديشه در دل مدار
هامش
( 1 ) ميثم