135 وگر آمدى كامران پيش من * چنان دان كه گشتى به خوان خويش من
به يزدان دو چيزت به جان گوشدار * به كار اندرون يك زمان هوشدار
نگويم كه بيزارم از كردگار * هم از پاك پيغمبر « 1 » كامكار
ز عباس كاو جد پاك من است * همو مايهء آب و خاك من است
نباشم ز پشت محمد يقين * هم از نسل جدم على روح « 2 » دين
140 اگر آنچه گفتم نيارم به جاى * نباشم به نيك و به بد رهنماى
چو رفتى به شمشير باشد خطاب * ور آيى شوم خرم و كامياب
كنون بر تو « 3 » گفتم تو داناترى * كه آيى « 4 » به فرمان اگر بگذرى
براندند « 5 » آن نامداران به رى * به نزديك بو مسلم نيكپى
سخن پيش مهتر درانداختند * چو آب زر آن را بپرداختند
145 به دو گفت عيسى كه اى بىنظير * تو اين كار دشوار آسان مگير
شدى ناصر آل عباس تو * كنون نيز گشتى چو الماس تو
مخالف مكن بعد از اين نام خويش * ز من جوى اندر زمين كام خويش
نمانم كه مويت بجنبد ز باد * به حق كلام و به دين و به داد
ازآنپس جرير سرافراز گفت « 6 » * كه اى باوفا يار ، بگزيده جفت
150 تو دانى كه من نيكخواه تو [ ا ] م * به درگاه جعفر ، پناه تو [ ا ] م
نخواهم كه بر تو زند باد سرد * و يا برنشيند به روى تو گرد
به رفتن تو را محنت آيد به روى * به بازآمدن راحت ، [ اى ] نامجوى
زبون نيست منصور از او برمگرد * به فرمان او باش ، اى شيرمرد
مكن دشمنان را در اين كار شاد * مده خرمن نيكنامى به باد
155 مرو تا نگردى زبون و نژند * بيا تا شوى مهتر و سربلند
پس آنگاه دادند نامه به مير * فروخواند آن مرد روشنضمير
دگربار آغاز كردند ، گفت * زمانى به بيداد مى در نهفت
بگفتند با او سخنها چو دُر * ز گفتار آنان « 7 » دلش گشت پر
هامش
( 1 ) تامبر
( 2 ) روى
( 3 ) هر دو
( 4 ) كراى
( 5 ) بداندند
( 6 ) كشت
( 7 ) درح