بزرگان بادانش و خويشكام * تو را صاحب دور كردند نام 110
مكن بد به پيش سران نام خويش * ز كام نهنگان بكش كام خويش
بيا زآنكه هستيم ما يار تو * نمانيم تا بد شود كار تو
ز دل ترس و انديشه بيرون فكن * بدانديش را خسته ، در خون فكن
مكن آنچه هرگز نكردست كس * بهزودى بيا كامران بازپس
سرافراز عيسى و دانا جرير * كه بودند هر دو فصيح و دبير 115
نمودند اندر سخن جادويى * سخنها [ ى ] ايشان بدى « 1 » معنوى
جهاندار منصور بار دگر * يكى نامه بنوشت پرخون جگر
در آن نامه سوگندها ياد كرد * اگرچند بد ( ؟ ) پيش او ياد كرد
كه از من به تو برنيايد گزند * ور آيد بود نص قرآن چو زند
به تو بد نينديشم اى نامدار * نكويى كنم با تو بيشاز شمار 120
وزيرم تو باشى اميرم تويى * به ملك اندرون دستگيرم تويى
به تو بينم اى كامران روى ماه * چو خواهى تو را برنشانم به گاه
گر از دوستداران سخن نشنوى * به كام دل و جان دشمن شوى
چو بنوشت زاينگونه نامه « 2 » دبير * بفرمود تا پيش او شد جرير
به دو گفت اگر برنگردد ز راه * ابو مسلم آن سرور دينپناه 125
بگويش « 3 » كه جعفر چنين ياد كرد * ازآنپس كه هفتاد سوگند خورد
كه گر برنگردى نيايى به راه * بيايم ، بيارم به جنگت سپاه
زمين سربهسر پر ز لشكر كنم * ز الماس ، شمشير و خنجر كنم
اگر زآنكه از من شوى در گريز * برانم به دنبال تو تندوتيز
به چين گر شوى ، اندر آيم به چين * به مردى زنم آسمان بر زمين 130
وگر در زمين روى پنهان كنى * ز آهن تن از سنگ مرجان كنى
زمين برشكافم برآرم تو را * به دست بلا درسپارم تو را
وگر چون ستاره شوى بر فلك * تو را يار گردند جمع ملك
ز بالا به مردى به زير آرمت * نگونسار « 4 » در كام شير آرمت
هامش
( 1 ) بدين
( 2 ) نامه زين گونه
( 3 ) بكوش
( 4 ) نكوسار