هر آنچ اين سرافراز گفتى ز خشم * شنيدى به گوش و نمود [ ى ] به چشم
نبشتى هم اندر زمان پيش مير * اگر آب خوردى . . . نظير
نمودى به بو جعفر آن حال باز * وز آن بىخبر گُرد گردنفراز
در اين روز كز وى سخنها شنيد * يكى باد سرد از جگر بركشيد
40 حسن نزد منصور نامه نبشت * همه ياد كرد اندرآن خوب و زشت
چنين كرد در نامه فرزانه ياد * كه [ بو ] « 1 » مسلم ، اين مرد بىدينوداد
ندارد به دل با تو يك ذره مهر * بريدست از او مهر ، گردان سپهر
ز دوزخ يكى ديو ملعون سخت * ورا در دماغ اى دلاور نشست
سر مهترى دارد اين نامدار * خلافت طلب مىكند كامكار
45 خلافت كند از پى خويش راست * ندانم كه اين آرزو از كجاست
بر نامداران بادينوداد * ز عباسيانم چنين كرد ياد
امامت به من مىدهد گفت مرد * بهزودى طلب خواهد اين كار كرد
ورا ديو دون رنجه دارد همى * جهان را به سرپنجه دارد همى
گمان مىبرد كاوست پير و امام * خلافت به دو گشت خواهد تمام
50 بخواهد بهسوى خراسان شدن * بدان بوم و برزن « 2 » تنآسان « 3 » شدن
اگر درنيابى « 4 » شد از دست كار * به خيره مبر بيش « 5 » ازاين روزگار
در اين كار منشين و بشتاب زود * اگر عاقلى كار درياب زود
نشايد به لشكر ورا بند كرد * به افسون توان قطع پيوند كرد
ورا بازگردان به نيرنگ و رنگ * در اين كار كردن نشايد درنگ
55 چو نامه به نزديك منصور شد * ز آرام وز كام دل دور شد
ز انديشه چون موى باريك شد * بر او هم چو شب ، روز تاريك شد
منغص شد و مضطرب گشت مير * تو گفتى كه خوردست بر ديده تير
ندانست ره از يمين و يسار * فرو ماند و سرگشتهء روزگار
سرافراز بو مسلم از حد شام * به حلوان شد و كرد چندى مقام
60 وز آنجا روان شد به سرحد رى * وز آنجا دگرگونه شد كار وى
هامش
( 1 ) او
( 2 ) برزين
( 3 ) تراسان
( 4 ) نابى
( 5 ) بس