ز لشكر درم بازخواهد رواست * ز شمشير من درد او را دواست
من او را بهزودى توانگر كنم * سرش را به شمشير افسر كنم
به دو گفت يقطين كه اى كامكار * به دل در تو زاو تخم كينه مكار
160 كه او را درون باتو زاين بهتر است * اگر زاين نگويى سخن بهتر است
تو لشكركشى در جهان ، اوست شاه * دراين كارها ژرفتر كن نگاه
ز گفتار ناخوش پريشان شوى * مگو آنچه آخر پشيمان شوى
بگفت اين و ز آن جايگه بازگشت * دلش با غم و غصه انباز گشت
به نزديك بو جعفر آمد نهفت * سخنهاى بو مسلمش بازگفت
165 دلش ز آتش غصه زانسان بسوخت * كه چون شمع رخسارها برفروخت
فرو شد به خود آفتاب شهى * دلش گشت از ناز و شاد [ ى ] تهى
زمانى ز غم برنياورد سر * بپيچيد بر خويشتن نامور
پس از ساعتى سر برآورد مير * بفرمود تا حاضر آمد دبير
نامهاى كه ابو جعفر نويسد به بو مسلم
بياورد قرطاس و سنگ سياه * يكى نامه بنوشت ، با رسم و راه
به بو مسلم نامور نامه كرد * ز دانش ز دريا برآورد گرد
به اول ز جانآفرين كرد ياد * خداوند جان و دل و دينوداد
نگارندهء نقش مانى بر آب * فروزندهء شعلهء آفتاب
5 از او بر روان پيامبر درود * فزون ز آب در . . . و رود
ز يزدان و پيغامبر بىقرين * تو را باد هردم « 1 » هزار آفرين
كه كردى جهان خالى از بدنشان * ببوسند خاك درت سركشان
كه بدخواه ما را فكندى به خاك * همه دشمنان را « 2 » تو كردى هلاك
ز تو آل عباس شد سربلند * ز تيغ تو شد آل مروان نژند
10 ز دل مهر « 3 » ما هيچ بيرون مكن * اگر بخردى دادگر ، خون « 4 » مكن
هامش
( 1 ) مردم
( 2 ) با
( 3 ) مير
( 4 ) كون