پس اين كار عباسيان هيچ نيست * به دل در مرا جز غم و پيچ نيست
عبيد اللّه از قول او برشكفت * برفت اين سخن پيش جعفر بگفت 85
ابو جعفر اين داستان را به راز * به بو مسلم نامور گفت باز
ابو مسلم از وى پرآزار بود * دلش زاو پر از درد و تيمار بود
كنايت كنم سر او نيز گفت * بدانديش سفاح بد در نهفت
رهانم شما را از او باز من * نخواهم به ملك اندر انباز من
بگفت اين و او را بر خويش خواند * كسى را كه داننده بد پيش خواند 90
چنين گفت با [ نامداران ] دين * كه هر كاو بگردد ز راه يقين
شود با امام جهان بدگمان * زند آسمان بر زمين هر زمان
سرش را ببايد ز گردن بريد * بگفت اين و در هر يكى بنگريد
سليمان چنين گفت كاى نامدار * كه را مىكنى اين سخن خواستار
تو را ، گفت اى ناكس خيرهروى * كه آغاز كردى از اين گفتوگوى 95
پراكنده گويى به بازارها * نهى « 1 » بر دل دوستان بارها
بگفت اين و زد تيغ كين بر سرش * نگون كرد بر خاك ره پيكرش
ابو جعفر از وى بترسيد سخت * بلرزيد بر خود چو شاخ درخت
سليمان [ بزرگ ] جهان بود و مير * به مردى و دانش نبودش نظير
به دل گفت بر جعفر نامجوى * كه خون سران گشت چون آب جوى 100
چنان شد ابو مسلم اندر جهان * كه بو سلمه را كشت اندر زمان
چنين سرورى آشكار را بكشت * نيارست كس گفت با او درشت « 2 »
ز ما گر نخواهد به كس ننگرد * خلافت به يك ذره بيرون برد
برآيد از اين مردمان آبروى * نماند در اين دودمان رنگوبوى
ز مرو اندرآمد برون سرفراز * سوى كوفه شد مهتر چاره [ ساز ] 105
به نزد برادر شد ، اندر نهفت * سخنهاى بو مسلمش بازگفت
كه سر از تن او بريدن سزاست * ورا زنده مانى ، به غايت خطاست
به دو گفت سفاح كاى بىقرين * بدين كار نفرين كنى آفرين
هامش
( 1 ) زهى
( 2 ) نيارست كس گفت او در شب