نباشى تو بدنام پيش مهان * به نيكى شود « 1 » نام تو در جهان
ز خويشان يكى نامور برگزين * مشو بيشازاين اى دلاور حزين 35
بفرمود تا شد برادر برش * كه بد مير بر كشور و لشكرش
بگفت اين سخن با برادر به راز * ز بو سلمه و كشتن سرفراز
ابو جعفر از پيش سفاح شاد * به حد خراسان روان شد چو باد
بيامد به مرو آن سرافراز مرد * به تندى و تيزى چو باد و چو گرد
به نزديك بو مسلم آمد ز راه * نكرد اندرآن نامبرده نگاه 40
چو نزديك او شد ز جا برنخاست « 2 » * چنان سرورى را بهپا بر [ نخاست ]
جواب سلامش ز جا بازداد * پر از درد شد مرد فرخنژاد
ورا ديد تابانتر از آفتاب * پر از هيبت دولت « 3 » و كامياب
سران ايستاده به نزدش بهپاى * نشسته دلاور به عقل و به راى
نكرد التفات و نپرسيد گرم * شد اندر عرق غرق ، جعفر ز شرم 45
فرو شد به خود ساعتى نامور * فرو خورد آن غصهء جانشكر
درختى « 4 » ز كينش به دل در برست « 5 » * به خون جگر روى دل را بشست
به بو مسلم نامور گفت مير * كه خلوت كن اى سرور بىنظير
بفرمود تا گشت خالى سراى * نشستند ، هر دو به رسم و به راى
سخنهاى بو مسلم او را بگفت * برون كرد راز نهان از نهفت 50
به دو گفت بو مسلم نامدار * چرا برنياوردى از وى دمار
به دو گفت جعفر كه آن كار توست * شكستن توانى و بستن درست
به جعفر چنين گفت من بندهام * به فرمان او در جهان زندهام
ابو مسلم آن مير پاكيزهكيش * سرافراز مردى جوان خواند پيش
مِرارِ سرافراز بد نام مرد * به دو گفت برخيز چون باد و گرد 55
برو سوى گنبد به نزد امام * رسانش ز چاكر درود و سلام
بگويش كه من آمدم تندوتيز * به قصد ابو سلمهء پرستيز
چو فرمان دهى ، گردنش بشكنم * ز بن بيخ آن بدگمان بركنم
هامش
( 1 ) شوى
( 2 ) نخواست
( 3 ) دست
( 4 ) درخت
( 5 ) بدست