به اول سپاه از برش دور كن * چراغ دل و ديده پرنور كن
160 يكى روز « 1 » جعفر به پور هبير * چنين گفت كاى پير روشنضمير « 2 »
به ارمينيه دشمن آمد پديد * همى را ( ؟ ) بدانجاى لشكر كشيد
سپاه تو را نيز بفرست ، خيز * در اين كار منشين و بشتاب تيز
به دو گفت مهتر كه فرمان برم * به امر تو آرايش جان برم
بفرمود ، تا گشت لشكر سوار * بشد نزد بو جعفر نامدار
165 روان كرد از خيل هر جاى مرد * به روزى سپه را پراكنده كرد
به نزد يزيد آن گو نامدار * نماند از يلان جز كه مردى هزار
يكى روز خرمتر از [ روز ] عيد * به نزديك بو جعفر آمد پديد
ورا اندرآن روز تشريف داد * نوازيد ، غمگين دلش كرد شاد
به وقت شدن گفت با نامدار * كه با تو هر آنكس كه هستند يار
170 بمان تا بپوشند تشريف مير * چنان كرد كاو گفت ، روشنضمير
ورا يار بودند پنجاه تن * كه بودند هريك سر انجمن
يكى تن از ايشان زدى بر هزار * چو شيران بدندى ، به گاه شكار
به درگاه بو جعفر كينهجوى * نشستند هريك به فرمان اوى
يكى حاجب آمد دو تن را ببرد * به جنگ بد روز پايان سپرد
175 ببستند آن هر دو را همچو سنگ * فكندند در خيمهاى بىدرنگ
سرافراز حاجب برون رفت باز * دو مرد دگر را ببرد از فراز
بياورد و بستندشان دست و پاى * به يك خيمه دركرد و شد باز جاى
بدين شيوه تا جمله را بند كرد * گرفتار گشتند مردان مرد
چو گشتند محبوس آن مهتران * برفتند نزديك او آن سران
180 دو سرهنگ را با سوارى هزار * فرستاد زى خيمهء نامدار
بفرمود [ تا ] تيغها بركشند * ز پور هبيره به كين سر كشند
چو رفتند نزديك پردهسراى * نشسته بد آن مرد باعقلوراى
دوماهه يكى كودك اندر كنار * گرفته ، نه آگه از آن حال و كار
هامش
( 1 ) روج
( 2 ) تغير