سرافراز « 1 » عم رسول خداست * از اين نسل اندر زمانه كهراست
10 چو شد مير عالم ، جهان بخش كرد * همه نامها بر ورق نقش كرد
به عبد اللّه بن على داد شام * كه بد عم سفاح آن نيكنام
همان مصر و مغرب به صالح سپرد * بدان شغل مردانه را نام برد
جزيره به موسىِ بن كعب داد * به موصل سرافراز را كرد شاد
به عبد اللّه بن على نامه كرد * ز خون افسرى بر سر خامه كرد
15 كه از آل مروان برآرد دمار * از آن نسل كس را ممان در ديار
ببر بيخ آل اميه ز بن * تو با آن [ بزرگان ] مدارا مكن
سرافراز عبد اللّه خويشكام * برآورد شمشير كين از نيام
ز آل اميه فراوان بكشت * چو بگرفت شمشير هندى به مشت
به طرسوس هشتاد كس را بيافت * به خنجر جگربندشان برشكافت
20 يكى را از آن نامداران نماند * به خاك اندر [ از ] حلقشان خون براند
چو يك سال بگذشت از اين كاروبار * زمين گشت پرفتنه و گيرودار
بسى خلق عاصى شد اندر امام * بماندند تا كار گشتى تمام
گروهى كه بودند جامه سپيد * فرستاد لشكر به بيم و اميد
بر آن مردمان رفت بىمر سپاه * بكشتندشان پاك بر جايگاه
25 ز بو سلمه سفاح پردرد بود * به دل بر ز كار وىاش گرد بود
يكى روز مهتر برآورد گفت * ز بو سلمه آن داستان در نهفت
كه اين مرد با ما بدى بيش كرد * به قتل سران دست در پيش كرد
ابو جهم فرياد جانم رسيد * مرا زآن بلاها به بيرون كشيد
برآنم كه خونش بريزم به خاك * دراندازم او را به دام هلاك
30 به دو گفت داو [ و ] د كاى نامجوى * بگويم به تو تا شوى كامجوى
تو اين كار بد را به تدبير كن * به دست ابو مسلم مير كن
كسى را به حد خراسان فرست * به نزديك مرد تنآسان فرست
ابو سلمه را او كند پايمال * ندارد به دانش نظير و همال
هامش
( 1 ) سرافراز از