ز مروان بريدند ناگاه سر * نماند ز آل اميه اثر
ز ما بيشتر گشت مردم هلاك * سر آل مروان فروشد به خاك 135
اميدى نماندست ما را به كس * از اين كوشش و جنگ و پيكار بس
بمان تا ز واسط [ به ] بيرون شويم * از آن به كه در خاك و در خون شويم
تو مان اندراين شهر اى نامدار * ز ما كس ندارد سر كارزار
يزيد هبيره شد [ از ] غم دونيم * رسولى فرستاد از آن ترسوبيم
ز بو جعفر آن پير زنهار خواست * جوابش چنين داد فرزانه راست 140
كه من بنده زنهار بى [ امر مير ] * نيارم كه بدهم در اين داروگير
فرستاد نزديك سفاح مرد * وز آن حال زنهارش آگاه كرد
ورا مير داننده زنهار داد * به زنهار شد نامبردار شاد
نبشتند خطى بزرگان دين * به نام خداوند جانآفرين
گواهان در آنجا ز اندازه بيش * نبشت اندر او نامور نام خويش 145
ببردند آن جمله نزد يزيد * برون آمد از قلعه مرد سديد
ابو جعفر آمد ورا پيشباز * بهبر درگرفتش به صد عزوناز
ز خاصان « 1 » او بد سپه ده هزار * بزد خيمه پيش لب جويبار
بياسود آن نامبرده سه روز * چهارم چو بفروخت گيتىفروز
بيامد به ديدار جعفر امير * يزيد سرافراز روشنضمير 150
همان . . . برراند آن نامدار * محمد كه بد مهتر و كامكار
بديدند او را و گشتند باز * ز درگاه بو جعفر چارهساز
يزيد دلاور به روزى دو بار * برفتى بر جعفر نامدار
بر اين كار چون رفت ماهى به سر * رسولى بيامد چو مرغ به پر
ز درگاه سفاح و آل و تبار * به نزد ابو جعفر نامدار 155
كه بستان ز تن جان بدخواه من * چنين است اى مهربان راه من
كه از جان پور هبيره دمار * برآرى به شمشير زهرآبدار
به شكلى كه او را نباشد خبر * نه ياران او را كه گيرند سر
هامش
( 1 ) خواهان